دوستت دارم

سلام زیبا. دل و دستم به نوشتن نمیرفت. امروز غرورم رو شکستی. اما طاقت انتظارم تا فردا نبود. فردایی که شاید سرآغازی نو و شاید پایانی ابدی برای تمام وجودم باشه.. هرچی که باشه، فردا خطی برای سرانجامش رسم میکنی.. خطی که من از دل نگرانیش، اینچنین سراسیمه اینجا نوشتم..

چرا اینجا؟ چرا که نه؟ مگه نه اینکه هرچه آشنایی بود و نبود، سرآغازش از همین جا بود؟ مگه نه اینکه همین جا من رو به این جا رسوند؟ این جایی که اینچنین ندار بشم؟ اینجا اینهمه از عشق و خدا گفتم و تو بودی.. نبودی؟ سال ها شنیدی. نشنیدی؟ بی مروتی نیست که حالا که حضوری همدم حرفم نشدی، جایی جز اینجا رو برای گفتن با تو انتخاب نکنم؟

مدتی انگار که نبودی. اما بودی. مثل من که انگار نبودم. اما بودم. نمیدونستم که کجا بودی. ولی میدونستم که نداشتمت. هیچوقت نمیخواستم که اینجا و اینجوری جلوی همه فریادت بزنم.. نمیخواستم که تو رو توی گم ترین آرزوهام ببینم. نمیخواستم و نمیخوام و نخواهم تونست تصور کنم که بدون بودن تو، برات بگم که هنوزم دوستت دارم. آخه تو گیر و دار دل های امروزی، دیگه دلی میمونه که بتونه از خودش بگه؟ بگه که هنوز زندست؟؟ هنوز زندست..
من هنوز هستم.. هنوز زندم.. هنوز هستم.. این منم که مینویسم. نفس من. فکر من. پس بزار همینجا جلوی همه بگم که دل من، دیگه دل نمیشه.. آخه خدا اگه تو آدم بودی میفهمیدی که این قصه ها اگه یه طرفه باشه از مرگ هم تلخ تره.. کاش خدا هم آدم بود..... کاش... اونموقع شاید گاهی، هر از گاهی، درک میکرد که بنده اش رو از خاک آفریده نه از فولاد..

کاش عاشق حق داشت که برای عاشق شدن شرط بگزاره.. کاش میتونستم.. اما الآن فقط میتونم منتظر باشم. منتظر برای فردایی که میاد و میره مثل تمام فرداهایی که گذشت.. اما این فردا شاید با رفتنش من رو هم با خودش ببره.. انقدر مرد هستم که از نبودن و مردن نترسم اما از خواستن چطور بگذرم؟ خواستنی که بخدا دست خودم نیست. که اگه بود بی گدار به آب نمیزدمش.. وقتی که دست خودم نیست چه کاری میتونم بکنم جز امید به دستی که دستم رو بگیره؟؟

میخوام به تنها کسی که بخاطرش نوشتم، به تو. زیبا.. به تو بگم که از چشم هات میترسم.. بهت بگم که از اون دو تا چشم سیات میترسم.. بخدا که حق دارم بترسم. که اینجوری بیخود شدم. با همون چشم ها این ها رو میخونی؟؟ انصافه؟؟.. تیغ آبدیده به چشم های سهراب؟ تمام رویین تنیم افسون یک نگاه؟؟

بهم گفتی که: "من و تو مثل هم همدردیم. قرار بود متفاوت باشیم اما تو [من] مثل همه رفتار کردم.."
خوبِ من، کجا من و تو مثل هم همدردیم؟ درد تو، هر چی که هست و نیست، نسبت به هر شخص و نفسی که هست عزیز و گرامی. اما درد من تویی. این کجا یکسانه؟ کجا مثل هم همدردیم؟ که من سراپا دردم و تو درمانش..

کاش واقعا من مثل همه رفتار میکردم. و ادامه نمیدادم. اما وقتی تنها یک نفر که تو هستی اینچنین به زندگی و آسمون نگاه میکنه، من چطور میتونم رهاش کنم؟؟

خوبِ من، میدونم که هرچیز که از تو بخوام، شاید خودخواهی عاشقانه باشه.. بخدا که خودخواه نیستم ولی اجازه بده لااقل از خیل تمام چیزهایی که میدونی از تو میخوام، از بین اندیشه هایی که داری و میخوام توش سهیم بشم، از بین زیبایی که داری و میخوام در کنارش باشم.. از بین نگاهی که به زندگی داری و میخوام به اون نگاه، نگاه کنم، لااقل ازت بخوام که: "اجازه بده فردا، آخرین فردای من نباشه.." همین..

حالا. همینجا و هرجا که نباشی و باشم، یک حس آشنا من رو سرشار از تو میکنه.. انگار که با تو کنار تو باشم.. با تو کنار تو یعنی ما.. ما یعنی لیاقت درک خدا.. ما یعنی تکامل.. ما یعنی تداوم.. ما یعنی امید.. ما یعنی آینده.. ما یعنی بارون.. ما یعنی عطر بارون.. ما یعنی راز آفرینش..
ما به اندازه ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه ما می‌گوییم
ما به اندازه ما می‌روییم
من و تو ، کم نه که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو، خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید، با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش، نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده، با هم باشیم
گفتنی‌ها کم نیست . . .

اهل روزگار بدونن که من، رز سیاه رو دوست دارم.. که گوشه های نایاب دلم هنوز بعد دو سال و بیشتر از تمام این دو سال، برای بودن با اون، بیقراره.. هنوز اسمش عزیزترین قشنگی هاس.. هنوز.. دلم تنگه برای آسمونی که تو ماه نازش نباشی.. از مردمی که دیگه متفاوت نیستن.. از روزگاری که دیگه امروز و فرداش از هم جدا نیست.. و از امیدی که دیگه تو مقدراتش سهمی از عشق نیست..

دوستت دارم ای ساده، ای متین و ای.. قشنگ..

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

س ل ا م . . . ماه بالای سر تنهایی است! قلمت تحسین برانگیزه...[گل]

Slave of pain

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود عالی و پر احساس بود مثل همیشه.

ناتانائیل

سلام![لبخند] چه جالب و چه شیرین... می شد حدس زد درویش! از روحیاتت می شد فهمید که خیلی زود عشقی بزرگ تو رو در بر می گیره! خوشحالم... راستی! این رز سیاه همونی هست که یه بار با من چت کرد و گفت از وبلاگ تو اومده و تو رفتی ببینی کیه؟!!!! الهی همیشه شاد باشی...

آدم اینجا تنهاست

سلام ...یهو دلم برات تنگ شد...برای تو برای روزهای که گذشته برای نوشتن از عشق و دوست داشتن ...خیلی دورم ...

ميترا

مطلب قشنگ و پر از احساسی بود یعنی هست مثل همیشه محسور کننده و زیبا[دست] به بلاگ بدون احساس منم سری بزن [ناراحت] شاید مننو یادت بیاد [سوال]

MEHDI

قلب ابریشمین من سرشار از نور شده است سرشار از ناقوس های گمشده سوسن های سپیدو زنبور های عسل ومن به دورها خواهم شد بسیار فراتر از آن کوهساران بسیار فراتر از آن دریاها نز دیک ستا رگان تا از مسیح بخواهم که به من باز گرداند روح دیرینه کودکی ام را شکل گرفته از افسانه ها با کلاهی پردارو شمشیری چوبین.

شادی

سلام استاد بزرگی می گوید: زندگی مبارزه ای است پایان ناپذیر، جریانی زنده است که حتی در جهان های بعد از این هم ادامه دارد" استاد ایلیا خوشحال می شویم به ما سری بزنید.

شعله

تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه ی همسایه سیب رادزدیدم! باغبان ازپی من تند دوید، سیب رادست تودید ،غضب آلوده به من کرد نگاه، سیب دندان زده، ازدست توافتاد به خاک وتو رفتی وهنوز، سالها هست، که درگوش من آرام آرام خش خش گام تو، تکرارکنان می دهد آزارم ومن اندیشه کنان ،غرق این پندارم: که چرا باغچه ی کوچک ما، سیب نداشت؟!

niyazi nadarad

salam khubi reza khan man dar javabe in ha dar yahoo baratun chizi neveshtam omidvaram az dastam narahat nabashid va omidvaram javabi dar khor bedid kasi ke hamishe shoma ro mesle ...............dust dasht