آن‌سوی هفت آسمان

 يك لحظه آدم بودم شرف داره به يك عمر فرشته بودن. و حالا ديگه بهونه‌اي براي ننوشتن ندارم. چند بار تمام حرف‌هام رو تو قسمت نظرات وبلاگ ديگران نوشتم. براي بعضي‌ هم مثل ماني از دليل براي زنده‌موندن نوشتم. چطور كسي كه خدا رو باور داره و انقدر آتشين از خدا مي‌پرسه: « گویند خدا همیشه با ماست، ای غم نکند خدا تو باشی؟» به ته‌ته ‌خط زندگي ميرسه؟ پس خداش كجاس؟ بهش سر بزنيد. (وبلاگ مانی:url) اما به حرمت نگاهش هركس عشق نميداند وارد نشود.


 از زندگي گفتم از روز و از روزگار. از فكر و از نگاه. از راه از جامونده از راه. از قدم اولي كه برداشتم و از ظهور. ظهوري كه ادامه حضور يك فرد بود. فردي كه ادامه درك يك مرد بود. مردي كه ادامه داستان يك بشر بود و بشري كه بانتظار يك روز خوب بود.
انتظار يك انتخاب هست و انتخاب از نگاه سرچشمه ميگيره و نگاه از محيط. خوشبحال نگاهي كه محيط رو دربربگيره. اون نگاه اگه متعهد هم باشه، زندگي رو زيبا دگرگون مي‌كنه.تو اين انتخاب ديگر نژادها هم با ما شریکند.علمي‌تر و واقع‌بينانه‌تر. پس بجاي افتخار به تخم و تركمون باید به حفظ ارزش‌ها افتخار کرد. ارزش‌هايي كه طبق حقوق بشر حك شده بر كتبيه داريوش كبير هيچ فرقي بين هيچ نژادي قايل نيست. ارزش‌هايي كه طبق مكتب علي (ع) به يادگار مونده كه الله الله نكنه كافران تو عمل به قرآن از شما جلو بزنند.. اگه به اهميت اين جمله بيشتر دقت مي‌شد الآن دنيا رنگ ديگه‌اي داشت. با اين نگاه كه نتيجه يك انتظار با زاويه نگاه به اون انتظار فرق داره. همونطور كه تو سياست دركمال تعجب تام هنكس فيلم فارست گامپ و پيتر سلرز(چنس باغبان) فيلم آنجا بودن اينبار شده احمدي نژاد تو نقش رئيس جمهور ايران. غيرممكني كه فقط توي فيلم امكانش به تصوير كشيده شده بود و شايد شبيه همين غيرممكن‌ها انتظار ماها رو ميكشه. ماهايي كه ادعا داريم آينده و انتظار براي ماست و هركه باما نيست... 

 يك دوست‌ خوب ميخواست با نوشتنم بيشتر دربارم بدونه. ما آدم‌ها بحكم آدم‌بودن هیچ فرقي باهم نداریم. ما آدم‌ها همه شبيه هم هستيم تو بعد ظاهر آدميت و همه با هم شبيه هستيم تو بعد باطن آدميت. اما همه باهم فرق ميكنيم تو مقدار رسيدن به اون بعد باطن آدميت. از عشق و از ظهور براي دوباره و درست عاشق شدن گفته بودم. (حتي به بهاي دوباره خاكستر شدن) اما براي من كه قدم اول رو برداشتم ديگه بهونه‌اي براي گفتن ازعشق نيست. به خودم سپری بشه تا سي‌سالگي هم روزهام رو بخاطر رسيدن به دلدادگي شب نميكنم. هرچند كه از اين نوع بشر كه خودم هم عضوش هستم هيچ چيز بعيد نيست. مخصوصا اگه به‌قول يك دوست صميمي شاخص داريوش دي‌ال خونم بالا بره. آدم‌ها وقتي شاد هستن تمام دنيا رو زيبا ميبينن و وقتي غمگين هستن تمام دنيا رو سياه. اين دورنگي معجزه دنيا نيست حكمت آدم بودنه. آدمي كه اگه به دور از غم و شادي به دنيا نگاه كنه دنيا رو بيرنگ مي‌بينه. بيرنگي همون رنگ سومه كه ديدنش آدم رو آروم ميكنه. اونموقع ديگه غم و شادي آدم رو دچار توهم نمي‌كنه. غم‌وشادي فقط دو جفت هستن مثل تمام جفت‌هايي كه جهان رو شكل دادند.

تو اين مدت تو زندگي به اين شناخت (دقيقا شناخت و نه تجربه و نه احساس) رسيدم كه ديگه اصلا برام مهم نيست آيندم چي ميشه. خوشبخت يا بدبخت. ثروتمند يا فقير. مجرد يا متاهل. بيسواد يا باسواد. سالم يا بيمار. فقط برام اين مهمه كه تو لحظه و تو زمان حال بهترين كاري رو كه ميتونم انجام بدم. همين. چون اعتقاد دارم زندگي اتصال همين لحظات هست (تا اتصال روياها) همونطور كه حتي يك پسربچه متوجه ميشه که هرچقدر هم بدوه باز هم محاله از زمين جدا شه. 

هرچند كه با تمام اين‌ها (و با وجود باورهاي فيزيكيم) باور دارم به معجزه نهفته در روياي محال. براي سلامت سپري‌كردن لحظه هم يك باور رو حفظ ميكنم كه: هر آدمي يك خط قرمز داره (حتي بدترين آدم‌ها). برعكس باور خيلي ها كه :هر آدمي يك قيمتي داره (حتي بهترين آدم‌ها). اينجوري تو تكاپوي تغيير رنگ لحظات مجبور به تغيير رنگ آدميت نميشم. چرا که هرچقدر طول عمر زياد باشه بازهم ممكنه آدم تو تنگني عرض عمر گير كنه. هرچقدر هم روزها زيبا باشه بازهم ممكنه تو طلوع خورشيد فردا هيچ اثري از غروب زيباي ديروز نباشه. همينطور هم براي نازيبايي‌ها. 

 

ديشب به شوق ديدارت سفره‌اي چيدم و در آن گذاشتم تمام هستي‌ام را

و تو بسان شب‌هاي قبل‌تر باز هم نيامدي

امشب هم به شوق ديدارت......

 پشت تمام اين‌ها بالاخره قدم دوم هم برداشتم. از دوهفته پيش كه اعلام كردن طرح آت ت رو از كنكور ارشد برداشتن فقط هفته‌اي يك روز ميرم كه سيستم‌ها رو نگهداشت كرده باشم و بيشتر تو خونه براي فوق ميخونم. به اميد بهترين نتيجه. شايد هم كمتر به اينجا سر بزنم اما دوستان خوبي دارم كه نميتونم مدت زيادي بهشون سر نزنم. پس حتما بخاطرشون باز مينويسم. و مهمتر از اون، حتما به احترام خودشون و نوشته‌هاشون بهشون سر ميزنم.

/ 258 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناتانائيل

دستت درست داش رضا! آخه چه طور دلت اومد اينجوری نديده راجع به قیافه ی من قضاوت کنی؟!!! اتفاقاْ قیافه ام هم مثل دلم خیلی مهربون و دوست داشتنیه!!! هر چند می دونم که شوخی کردی... تازه من که به این آسونی از تو دلخور نمی شم درویش جان! به خصوص که در مورد دلم درست زدی به هدف! ... راستی اگه آپ کنی فکر کنم یه ملتی رو خوشحال کنی!ثواب داره... در ضمن رضا برای برنامه ی شب یلدا می یای دیگه؟ ... یا حق!

نازنين

darvish jan khoob nist adam doostasho moatal kone!khoda ro khosh nemiaad!darvisha ke kheily mehraboonan!!!man mishanasameshoon ta hadi!

مدعی پرون

رضا آخه تا شفاگر واقعی هست چرا برن پيش مدعی؟؟؟؟ به قول شاعر درد هست درمان هم هست....دل فدای او شد و جان نيز هم مصرع اولش درست يادم نمياد....بازم بيا پيش ما

مانا

ما آدم ها فقط مشکلمون اينه که خودمونو نشناختيم...همين...

نسرين

سلام من امر.ز زود اومدم که اولين نفری باشم که پست جديد رو می خونم ولی شما آپ نکردين. من آپ کردم.

شبنم

سلام مدتها پيش امدی و نظر دادی در وبلاگم اما هر زمان که برای نظر دادن می امدم متاسفانه کامپيوترم هنگ می کرد حالا از توی پيوندها يافتمت و امدم ... اما افسوس ... نظر من حقير در ميان اينهمه نظر چه مظلوم از نظر می افتد ... ای کاش همچنان مانند گذشته بود... و اين هم پست بهار و زندگی بود و من اولين يادگاری را می گذاشتم ...

mariam

جديدا کامنت هات مشکوک شده .. من فقط گفتم يه مدت آمادگی نوشتن ندارم ! حالا چی ميخوای بگی من منتظر شنيدنش هستم چون هميشه حرف های مفيد و جالبی ميزنی که آدم رو به فکر ميبری ... شاد باشی و داريوشی

شقايق

سلام اقا رضا .يه سوال؟ اينا رو خودت می نويسی از جايی برميداری؟ اگه که خودت می نويسی که جدآ ای ول داری. خوشمان امد.