لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
گفتنی ها کم نیست!

یادت هست؟
با تو کنار تو یعنی ما.. ما یعنی لیاقت درک خدا.. ما یعنی تکامل.. ما یعنی تداوم.. ما یعنی امید.. ما یعنی آینده.. ما یعنی بارون.. ما یعنی عطر بارون.. ما یعنی راز آفرینش..
ما به اندازه ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه ما می‌گوییم
ما به اندازه ما می‌روییم
من و تو ، کم نه که باید شب بی‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو، خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید، با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش، نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ما هم شده، با هم باشیم
گفتنی‌ها کم نیست . . .


یادت هست؟
دلخوشی ها کم نیست.
سهراب میگه:
  "از چه دلتنگ شدی ؟
  دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
  کودک پس فردا،
  کفتر آن هفته.
و تو قدر لحظات رو خوب فهمیدی،
  و تو سهراب من گشتی..
  دلخوشم به دلخوشی خاطره ی لحظه های با تو بودن،
  شادم به شادی با تو بودن،
  عطر حضورت هنوز اینجا جاریست،
  هنوز مست حضورتم..


حالا این وسط، میخوام بگم که آنقدر گفتنی برای گفتن دارم که، لال شده ام!
بیش از دو روز هست که میخوام حرف هام رو برات بنویسم ولی نمیتونم! ابتدا قصد داشتم حرف هایم درباره خودم و خودت رو بنویسم، ولی حرف هایم گفتنی بودند، نوشتنی نشدند.
حرف هایم شنیدنی بودند، خواندنی نشدند.
از هر زاویه ای که نوشتمشان، یک زاویه دیگر جاافتاد. از همان زاویه ها که در گفت و گو نصف و نیمه بیان میشوند ولی بالاخره بیان میشوند.
در نوشتن اما نمیتوان نصف و نیمه و درعین حال کامل نوشت، من نمیتوانم.
خاصیت کلام شفاهی در همین ناقص بودن هاست، در همین کمک گرفتن از سایر اعضاست.
یک حرف هایی هست که برای گفتنشان نیاز به کمک گرفتن از چشم هایت داری، کمک گرفتن از دست هایت و از لمس نسیم اطرافت.
نسیم ها بر متن ها نمیوزند..


برای همین از ارسال تمام نوشته های طولانیم صرفنظر کردم، چرا که شفاهیاتی بودند که با نوشته شدن، ناخودآگاه گاه کنایه و گاه سوءتفاهم و گاه حتی ملال آور میشدند! و من قصدم هیچکدام این ها نبود.
دو روز هست که درگیر نوشتن هستم و هیچ نتوانستم بنویسم. آنهم درحالیکه ننوشتنم از حرف نداشتن نیست، از بسیاری حرف هست که حرف ها وقتی زیاد و وقتی سنگین میشوند، جز با کلام حضوری، هرجور که پیاده شوند باهم تصادف میکنند.
اما گفته بودمت که مینویسم، پس سعی کردم تا برایت بنویسم. اینبار اما از هرچیزی بجز کلام های شفاهی. بسان کسی شده ام که سنگ در دهان گذاشته و میخواهد حرف بزند. و چقدر حرف زدن برای چنین مردی سخت است..


پس بشنو حرف های مردی با سنگی در دهانش:


درب شیشه ای چرخید و آویزک های بالای آن نواخته و پیرمردی با عصا وارد شد. آرام آرام خود را از لابلای دختر و پسرهایی که در حال رقصیدن بودند به پای میز کوچک دونفره ای در انتهای بار رسوند و با جان کندن بسیار، بر روی آن نشست.
ملیندا خدمتکار 23 ساله درحالیکه نوشیدنی رو برای میز کنار پیرمرد میاورد متوجه سرمای دستی پشت کمرش شد و وقتی برگشت دید که یکی از جوون های پای میز با لبخند بهش میگه این پیرمرد رو بنداز دور عین برج زهر مار اینجا نشسته. ملیندا هم با لبخند بهش گفت باشه و به سمت پیرمرد اومد.
-    چیزی میخواین؟
-    یه بطری آب فقط.
-    بطری آب رو که از مغازه روبرویی هم میتونستی بگیری. الآن این میز دونفره رو اشغال کردی.
-    از تو زیباتر هم اینجا کسی کار میکنه؟
-    (با خنده) آره اسمش لوسی هست. میخوای مشتریش بشی؟ به کارش نمیخوری پیرمرد :دی
-    صداش کن بیاد کارش دارم.
-    فعلا که توی اتاق مشغوله. کارش تموم شد بهش میگم.
لوسی جذاب ترین دختر اونجا بود. یه ربع بعد درحالیکه داشت لباس هاش رو مرتب میکرد با دو تا جوون از اتاق بیرون اومد. دو تا صد دلاری رو ازشون گرفت و براشون دست تکون داد. ملیندا بهش گفت که انتهای بار یه پیرمرد باهاش کار داره. لوسی به سمت پیرمرد اومد:
-    کاری باهام داری؟
-    آره بشین.
-    چیکارم داری؟
-    بشین.
لوسی نشست.
-    دوست دارم داستان زندگیم رو برای یه نفر تعریف کنم، کاش اون یه نفر تو باشی.
-    (با خنده) مگه داری میمیری؟ :دی، اوکی شانس آوردی الآن خیلی خسته هستم و به یه استراحت نیاز دارم. وگرنه وقتم رو حرومت نمیکردم. قصه ات رو بگو. امیدوارم قصه ات انقدر جذاب باشه که وسط هاش خوابم ببره. (و سیگارش رو روشن کرد.)
پیرمرد هم درحالیکه پیپش رو از جیب کتش در میاورد و روشن میکرد گفت:


-    اسم من رابرت هست. راب صدام میزنن. توی یکی از محله های قدیمی جرجیا زندگی میکنم. سیصد کیلومتری اینجا. این شهر نسبت به جرجیا خیلی مدرن محسوب میشه. وقتی از تو جوون تر بودم، توی دبیرستان یه بار اتفاقی با یه دختری روبرو شدم که مسیر زندگیم رو عوض کرد. ماجرا از اینجا شروع شد که یه روز سر کلاس یه تیکه کاغذ روی میزم افتاد و دیدم که توش کاریکاتورم کشیده شده. وقتی داشت بهم توضیح میداد که همه این ها شوخی بوده و اون این کاریکاتور رو صرفا از روی سرگرمی کشیده، احساس کردم که دوستش دارم. اون هم متوجه شد. اما به روی خودش نیاورد.
از روی کاریکاتورش یه کپی برای خودم کشیدم و همیشه نگاهش میکردم. دو سه بار دیگه هم توی دبیرستان به بهونه های مختلف دیدمش، یکبار هم دعوتش کردم به رستوران شوهر عمه ام که یه کوچه بالاتر از دبیرستان بود. اما بهم جواب منفی داد و گفت که برای دوست داشتن و این حرف ها خیلی سنش کم هست و فعلا به دغدغه ها و تفریحات دیگری نیاز داره. هرچقدر که اصرار کردم، راضی نشد و جشن فارغ التحصیلی آخرین روزی بود که میدیدمش. چون جفتمون دیگه دبیرستان نمیرفتیم.
از روزی که رفت تا به  امروز، هیچوقت نتونستم مثل سابق زندگی کنم و این قدیمی ترین دردی هست که من توی عمرم به دوش کشیدم.
بدون اینکه متوجه بشه، دورادور حواسم به زندگیش بود. دوسال بعد از کالج، با پسر شهردار دوست شده بود. آه لعنتی پسر شهردار وقتی مدرسه میرفتیم چندبار از من کتک خورد از بس که مزخرف بود.
سعی کردم حالا که با پسر شهردار دوست شده از فکرش بیرون بیام اما نشد. بعدها متوجه شدم که با پسر شهردار قطع رابطه کرده. اون دو تا عاشق همدیگه بودن و میدونستم که از قطع این رابطه خیلی اذیت شده. برای همین به بهانه ای دوباره روبروش قرار گرفتم. اون هم پیشنهادم برای رفتن به رستوران شوهر عمه ام رو قبول کرد. یادمه اونجا بازهم میگفت که از عشق متنفره و هیچوقت عاشق نشده و دوست نداره هرگز عاشق بشه. ولی به روش نیاوردم که از جریان پسر شهردار بخوبی مطلع هستم. تمام تلاشم رو کردم تا بازهم نظرش رو نسبت به خودم جلب کنم اما نشد. آخه میدونی؟ من لابلای سیل دوستت دارم هایی که به شنیدنشون عادت کرده بود، گم بودم. اصلا من رو نمیدید که بخواد به حرف هام فکر کنه. حتی قرار ملاقات با من هم براش اون چیزی که من بدنبالش بودم نبود.
وقتی بازهم از من دور شد، بازهم سعی کردم حواسم بهش باشه. تا به امروز هشت بار دیگه هم توی مقاطع مختلف زندگی دیدمش، خدا میدونه که من تک تک تصاویرش از اولین باری که نوزده ساله و صورتی جوون داشت تا آخرین باری که سی و نه سالش بود و چروکیده شده بود رو بخاطر دارم.
طی این سال ها من ازدواج کردم و دو تا دختر و پسر دارم که دخترم الآن توی نیویورک وکالت میکنه و پسرم باستخدام نیروی دریایی ارتش دراومده و ده ساله که ازدواج کرده.
اما هیچکدوم این اتفاق ها و دلبستگی ها باعث نشد که من علاقه ام به اون دختر رو فراموش کنم. همیشه اون کپی که از کاریکاتورش کشیده بودم رو توی کیفم نگه میداشتم و با دیدنش، چهره اش به یادم میفتاد.
من طی این سال ها خیلی چیزها رو فراموش کردم، حتی چهره ی همسرم که سال ها پیش فوت کرده، اما هنوز هم چهره ی اون دختر مثل روز اول توی ذهنم میدرخشه.
اون اما برعکس من زندگی پیچیده تری داشت، چند سال بعد از قطع رابطه اش با پسر شهردار، ازدواج کرد ولی سه سال بعدش جدا شد و شش سال بعدش دوباره ازدواج کرد. بین ازدواج اول و دومش، زندگی کاملا متفاوتی رو تجربه کرد. زندگی که همیشه فکر میکردم انتخابش نکرده بلکه بهش روی آورده.
خوشبختانه همسر دومش آدم خوب و بی آزار و مرد زندگی بود و واقعا دوستش داشت. بهش کمک زیادی کرد. همون روزها بود که من دیگه از سرک کشیدن توی زندگیش دست برداشتم چون خیالم از بابتش راحت شده بود.
تا این اواخر که متوجه شدم توی این شهر فوت کرده. میدونی؟ من با وجود اصرار همسر و فرزندانم هرگز از جرجیا خارج نشدم. چون به اون دبیرستان و رستوران سابق شوهر عمه ام عادت کرده بودم.
با وجود علاقه ای که بهش داشتم، هیچوقت به همسرم خیانت نکردم. همیشه سعی کردم برای همسرم یک شوهر خوب باشم، هرچند که در تک تک ثانیه های زندگیم، ترجیح میدادم بجای اون، با تنها عشق زندگیم باشم. اما اجازه ندادم همسرم متوجه این خلاء عاطفی بشه و همیشه با لبخند پاسخگوی محبت ها و اعتمادش بودم..
من زندگی خوبی داشتم و از همسر و فرزندانم راضی هستم، ولی این عشق قدیمی یک درد کهنه و حسرتی همیشگی رو بهم هدیه داد. چیزی که نمیتونی راجع بهش با نزدیکترین اطرافیانت صحبت کنی و مجبوری همیشه توی قلب و دلت نگهش داری. درست مثل اینکه بخوای با سنگی در دهانت، با سایرین حرف بزنی. و من سال ها با چنین سنگی در دهانم، با سایرین حرف زدم..
وقتی متوجه شدم توی این شهر فوت کرده، اومدم اینجا و فهمیدم که فرزندش توی وضعیت مناسبی زندگی نمیکنه. با خودم گفتم درسته که اون هیچوقت عاشق من نشد، ولی حتما بچه اش رو عاشقانه دوس داشت. پس کاری کنم که بچه اش زندگی خوبی داشته باشه. خوشبختانه بچه های خودم رو طوری تربیت کردم که خودشون از پس زندگی برمیان و نیاز مالی ندارن. برای همین زمین و خونه و اون رستوران سابق شوهر عمه ام رو که سال ها پیش ازش خریده بودم رو فروختم و به حساب بچه اش واریز کردم. حتما وقتی متوجه این موضوع بشه خیلی تعجب میکنه و خوشحال میشه. چون با اون پول میتونه یه زندگی مرفه و عالی برای خودش ترتیب بده. منم روزهای آخر عمرم رو سپری میکنم و به بچه هام گفتم قصد دارم برم توی خانه سالمندان زندگی کنم چون اونجا از تنهایی درمیام. هرچند که ابتدا بچه هام مخالفت کردن و بعد تنها بشرطی رضایت دادن که هرازگاهی به دیدنشون برم.
-    اوه فکر میکردم وسط قصه ات خوابم ببره و بتونم استراحت کنم. ولی تا آخرش رو گوش دادم. چقدر حرف زدی. میدونی چیه پیرمرد؟ یه جای حرفات میلنگه. من نمیفهمم این چجور عشقی هست که اینهمه باهات مونده. حالا اون اوایل و توی دبیرستان و این حرفا رو قبول. اصلا هم عشق زودگذر نبوده قبول. ولی وقتی بعدا که ازدواج کرد بعدا که شکسته شد دیگه اونموقع چه جور عشقی آخه؟ عشق به کسی که نه مال تو هست و نه مثل سابق زیبا هست و نه حتی تو رو دوست داره؟ میفهمی چی میگم؟ من آدمای زیادی تو زندگیم دیدم، به حساب این آدما، تو باید همون موقع که ازدواج کرد دیگه از فکرش میومدی بیرون، یا وقتی که سی چهل سال رو زد بالا. آخه یه غریبه بود. خاطراتتم انقدر عمیق نبوده که بخوای اینهمه نگهش داری.
پیرمرد درحالیکه یه صد دلاری تانخورده رو از کیف پولش در میاورد گفت: دوست داری این صد دلاری رو بهت بدم؟
لوسی با خنده گفت: دوست دارم؟ حتی حاضرم بخاطرش ببرمت توی اتاق با اینکه از بودن با تو چندشم میشه :دی
پیرمرد صد دلاری رو توی دست هاش مچاله کرد و گفت: هنوزم میخوای این صد دلاری کهنه رو بهت بدم؟
-    خب آره.
پیرمرد این بار صد دلاری رو زیر پاش انداخت و با کفش روی زمین کشیدش و برداشتش و گفت: حالا هنوزم این صد دلاری کثیف و کهنه رو میخوای؟
-    هوم آره هنوزم میخوامش.
-    عشق هم همینطوره عزیزم. مهم نیست طرف مقابلت چجوری باشه یا چقدر تغییر کرده باشه. مهم نیست چند سال گذشته باشه. کسی که تو رو عاشقانه دوست داشته باشه و برات ارزش قائل باشه، هرچقدر که زیر چرخ روزگار تغییر کرده باشی و هرچقدر هم که مثل این اسکناس بین دیگران دست به دست شده باشی، بازهم تو رو مثل روز اول که مثل ابتدای این اسکناس تمیز و دست نخورده بودی، دوست داره..


درحالیکه لوسی داشت به حرفای پیرمرد فکر میکرد، پیرمرد از جاش بلند شد و خداحافظی کرد. لوسی هم سرش رو به معنی خداحافظی براش تکون داد. وقتی به خودش اومد دید پیرمرد رفته ولی کیف پولش روی میز جامونده. برداشتش و دنبال پیرمرد چرخید تا صداش کنه و کیف پولش رو بهش بده ولی رفته بود. کیف پول رو که باز کرد، دید یه کاغذ کهنه توش هست. از روی کنجکاوی کاغذ رو برداشت و باز کرد و دید یک کاریکاتور از چهره ی یک پسر جوان هست. توی افکارش غرق شد، موبایلش زنگ زد. کارمند بانک بود که میگفت امروز صبح چند میلیون دلار به حساب دفترچه قدیمیش واریز شده و پیشنهاد کرده بود که یک حساب جدید و ویژه توی بانک باز کنه تا از سود بیشتری برخوردار بشه. لوسی اما همچنان توی افکارش غرق شده بود. این کاریکاتور براش خیلی آشنا بود. یادشه از کودکی همیشه از مادرش میپرسید این کاریکاتور چیه که روی دیوار قابش کرده و مادرش در جوابش فقط سکوت میکرد..


ببخشید که بجای گفتن حرف هایی که میخواستم بهت بزنم و نتونستم مکتوبشون کنم، قصه نوشتم! لابلای قصه بهتر میشه بعضی از حرف ها رو گفت..
میدانم که حرف هایم، احساسم، علاقه ام، همه و همه از نظر تو شاید بی معنا و فاقد ارزش باشند، میدانم که این روزها مجالی برای این نوع علاقه باقی نمیگذاره، میدانم که یکی از ضرورت های عشق، دوطرفه بودنش هست و تو فاصله عمیقی برای دوطرفه شدنش حس میکنی، همه را میدانم ولی من بدنبال گفتن هایی هستم که نیازمند شنیده شدنشان هستم، شنیدنی حضوری و رودررو.
پیرمرد قصه هرگز فرصت نکرد تا برای عشقش، از راز ماندگاری صحبت کند و تو خوب میدانی که برخلاف انتظار معمولا آخر قصه های زندگی، تلخ تر از قصه های داستان ها هستند. کمکم کن تا حداقل قصه ام را برایت بگویم، گفتنی حضوری و رودررو..

اینهمه نوشتم ولی هنوز هم حرف های شفاهی ام برای تو، چون سنگی در دهانم مانده.
یادت بماند:
من تا هروقت که این سنگ در دهانم مانده باشد، درد میکشم..


نوشته شده در تاریخ یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب