لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
بی درد!

حتی در بهترین روزهایی که این وبلاگ برپا بود، در آن روزهایی که با بیش از 3هزار بازدیدکننده در روز، رکورد زده بودم و دعوت به همکاری شده بودم نیز تصور سه پست در کمتر از یکهفته را نداشتم. این روزها اینجا بازدیدکننده ای جز من و تو ندارد اما تو به تنهایی تمام انگیزه ام هستی برای نوشتن. هرچند دو نوشته قبلی رو سرشار از شوق نوشته بودم و این نوشته رو سرشار از ..

(پس از اینهمه مدت) گفتی: رضا تو تابحال هیچ دردی توی زندگیت نداشتی. برای همین دنبال عشق ایده آل میگردی. این عشق و علاقه ات از نظر من مسخره است.
برای هضم این حرف هات، دیشب به تمام ثانیه های "دلخوشی ها کم نیست" پناه بردم، بسان دخترک کبریت فروشی شده بودم که به زور تلاش میکرد تا خود را با آتش کبریت هایش گرم کند، و چه تلاش نافرجامی، و چقدر دیشب سردم شد..
میدانی؟
حرف های دیشبت من رو به یاد خاطره ای انداخت.

مدت ها پیش، میان خواننده های اینجا زنی بود که نوشته هایم را میخواند. از داستان علاقه ی من به تو نیز به خوبی آگاه بود. روزگاری که فکر نبودنت، شوق و رغبت نوشتن رو از من ربوده بود، از طریق ایمیل شکایت کرده بود از سکوت و پایان نوشتن هایم. با وجود تمام اصرارش، هیچ انگیزه ای برای نوشتن نداشتم. نوشتن برایم یادآور آرزوهای سرشار از حضور کسی در دوردست ها بود که حتی برای یک مجال ساده ی گفتگو شکیبا نبود. کسی که آنقدر ساده از کنارم گذشت که انگار از اول نبوده ام، انگار یکی از هزاران بوده ام، انگار نه انگار که من در همه جا تصویرش رو به حیرانی تماشا میکردم، که تمامی عشق و آرزویم شده بود در یک وجود.
اصرارهای این زن و مقاومت هایم، باعث شد تا برایش داستانی بگویم از فقر و مشکلات جامعه و عنوان داستان رو بگذارم: "مرفه بی درد"
و او بخوبی دانست که اینبار مخاطب عنوان نوشته ام شده. و چقدر دلگیر و ناراحت شد.
نمیتوانستم بپذیرم که کسی چون او، میتواند درد و مشکل من از دوری تو را بفهمد، درک کند و به همدردی بخواندم. کسی که پدرش کارخانه دار، خودش مدیرعامل و شوهرش پس از بیست سال از امریکا برای ازدواج با وی آمده بود. نمیتوانستم برای چنین فردی بنویسم، آن هم وقتی که میدانستم هرچه بنویسم، سرشار از اشاره به دردها و آرزوهایم از تو بود.
بسان تو، در دلم خطاب به او میگفتم: Hich dardo ghami tu zendegit nadashti.
وقتی مرفه و وقتی "بی درد" خطابش کردم، انگار که تمام سرمای شب زمستانی را به جان دخترک کبریت فروش ریخته باشم، انگار که چون دیشب تو، برای هضم گفته هایم محتاجش به یادآوری تک تک ثانیه های خوشبختی اش کرده باشم.
و آنگاه بود که از باران دردهایش برایم گفت، از تومور سرطانی بدخیمی که دچارش بود. از معالجه های طولانی و بی ثمری که گریبانش را گرفته بود. از سردردهای عمیقش که تنها یا قرص آرامش میکرد و یا خواندن نوشته هایم.
آنجا بود که تازه فهمیدم چرا تک تک جملات نوشته هایم را حفظ کرده، آنجا بود که تازه فهمیدم با هر سطر سفید سکوتم، مجبورش میکنم به دامان مسکن های شیمیایی پناه ببرد. آنجا بود که با علت اصرارهایش برای نوشتنم آشنا شده بودم. آنجا بود که از "بی درد" خواندنش شرمنده شدم..
و برایش شروع کردم به نوشتن، نوشتن از شوق و امید به زندگی. داستان دنباله داری به امید اینکه دردها و قرص هایش را به فراموشی بسپارد. تا شاید کمی از درد و رنجی که از "بی درد" خواندن نثارش کرده ام، جبران کرده باشم..
روزی که عمل جراحی داشت، از نگرانی پلک بر هم نگذاشتم. عملی که مدت ها از آن گریزان بود. عملی که درصد موفقیت آن در مقابل درصد مرگ زیر عمل، ناچیز بود..
اما اصرار داشت که این عمل رو انجام بده، انگار اصرار داشت که بهانه ی پایان ندادنم به داستان دنباله دار را از من بگیرد و شیرینی پایان داستان را بچشد.
به هوش که آمد، اولین جمله ای که به شوهرش گفت این بود که شماره ی من رو بگیره تا باهام صحبت کنه، لابلای حرف های گنگش که به زور از خستگی و بیهوشی پس از عمل قابل درک و شنیدن بود، همینقدر فهمیدم که میگوید "نگران نباش، هنوز زنده ام.."
او هنوز هم هست، هنوز هم زنده ست. هرازگاهی که به ایران می آید تلفنی و وقتی که ایران نیست با چت، احوالپرسی میکند و همیشه جمله ی سوم و چهارمش به این سوال ختم میشه که: "از ماهت چه خبر؟"
بار آخر گفتمش که هنوز هم با اینکه شماره اش رو دارم، به حرمت احترام به خواسته و تصمیمش، تماسی نگرفتم و پاسخ این سوالت هنوز تلخه. دوست داری آزارم بدی با این سوال همیشگی و تکراریت؟ حداقل بجاش بپرس "هنوز هم تنهایی؟"
و پاسخ او که گفت: بازهم خواهم پرسید و سراغش رو از تو خواهم گرفت. منتظرم تا یک روز، پاسخ این سوالم رو با لبخند و خوشحالی بدی..

شباهت و ارتباط این خاطره با دیشب، در همان "بی درد" نامیدن همدیگر است، بدون اینکه فرصتی برای شناخت – شناختی فراتر از احوالپرسی – به یکدیگر داده باشیم..

پ.ن:  البته یک شباهت دیگر هم داشت، شوهرش هم وقتی پایش رو بر خاک ایران گذاشت، کلی دوندگی کرد که با وجود معافیت از خدمت سربازی، به سربازی برود. مردی جاافتاده و تپل که اندیشه هایش رو بی شباهت به اندیشه هایم نمیبینم. شاید از او هم بتوانیم بپرسیم که: Tajrobeye kutah modate delbekhahe to az dard be che karet umade? Be che natijei residi?
تنها امیدوارم که وقتی سوال میپرسیم، فرصت و مجالی برای شنیدن پاسخ بدهیم..


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب