لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
مهناز

دیروز
دیروز دیدمت،
دیروز روز تولدم بود ولی مهم این هست که دیروز، دیدمت،
دیروز نازترین ماه آسمان دنیا، ماه ترین دختر روی زمین، زمینی ترین عشق آسمانی و آسمانی ترین چهره ی زمینی، مهناز نازم رو دیدم،
دیروز آنقدر برایم ارزشمند بود که دوست دارم ثبتش کنم تا برای همیشه به یادگار بماند.
دیروز برایم به تمام معنا یک روز بود،
روزی که بجای آرزوی با تو بودن، به لحظات با تو بودن ختم شد،
روزی که به اندازه ی تمام روزهای بی تو بودن برایم باارزش بود، بخاطر با تو بودن.

مدت ها انتهای نوشته هایم در وبلاگ بدینگونه بود: "نوشته شده توسط رضا متولد 7 مرداد"،
دیروز هم انگار دوباره از نو متولد شدم: "رضا متولد 7 مرداد".

مدت هاست اینجا ننوشتم، تا به یادم نیفتد خاطرات با تو بودن،
اینبار همان تویی که دلیل اینهمه نانوشتنم بودی، دلیل دوباره نوشتنم شدی..

اینبار اما هنوز که هنوز است، بازهم باوجود گذر زمان، هنوز محتوای تمام نوشته ام در این دو جمله خلاصه میشه که: "عاشقانه دوستت دارم" و "میخواهم بازهم ببینمت.."
هنوز که هنوز است، سراسر دلشوره ام از مبادا دیگر ندیدنت، از مبادا گذرا بودن خاطره ات.

مدت ها بالای وبلاگم نوشته بودم: "لحظه، گذراست و خاطره، ماندنی / حاضرم هرآنچه دارم بدهم اگر لحظه ماندنی باشد و خاطره، گذرا.."
سال هاست به خاطره ی لحظات با تو بودن زندگی کردم،
تمام آرزویم این هست که بجای خاطرات دیروز، لحظاتش، ماندنی و همیشگی باشند..

روز ها، ماه ها و سال ها ندیدمت ولی هنوز زمان نتوانسته تو را از دلم بگیرد،
هنوز به مانند شش سال پیش، تنها چراغ آسمان دلم هستی، چراغی به عظمت خورشید..

شش سال (و نیم) پیش، لابلای همین صفحات با دخترکی آشنا شدم که رفته رفته و نادیده تمام علاقمندی هایم رو با خود برد، و آن دخترک تو بودی،
پنج سال پیش، لابلای صفحات ایمیل، به تو گفتم که دلبسته ات شده ام، که دلم به تو بسته شده،
چهار سال پیش، برای اولین و دومین و سومین بار دیدمت، دیدنت آتش علاقه ام رو آنچنان شعله ور ساخت که هنوز در خود میسوزم، میسوزم و، میسوزم،
دو سال پیش، برای چهارمین و پنجمین بار دیدمت، و در تمام این دیدارهای گاه و بیگاه خلاصه ی تمام حرف هایم برایت دو جمله ی "عاشقانه دوستت دارم" و "بیا تا که باهم بمانیم." بود..
دیروز، پس از دوسال، برای ششمین بار در طول این شش سال دیدمت،
دیروز، با آنکه دلم سرشار از همان دو جمله بود، سعی کردم تا جمله ی دوم رو کمتر بر زبان آورم، شاید جمله ی اول رو بهتر بشنوی،
از دیروز تا به امروز، یک عمر بر من گذشت،
از دیروز تا به امروز، همه ی سوالم در ذهنم، همان است که در تمام این شش سال بود: "تا که باهم باشیم، بمانیم، بازهم ببینمت.."

مگو که پیر شده عاشقی نمیزیبد
شراب چو کهنه شود نشئه ای دگر دارد

 

پ.ن1: سنگینی خاطراتت بر قلبم، اینجا را سوت و کور کرده بود، شیرینی خاطره دیدنت، باز مرا بدینجا رساند. اینجا، معبد طلوع این علاقه و عشق کهن گشته است..
پ.ن2: نه تنها این پست را نوشتم، بلکه پست های بیشتری هم احتمالا خواهم نوشت، آخرین پست سال 87 را نیز دوباره آشکار کردم تا آشکار کنم که محمدرضا هنوز که هنوز است، همان درویش رضایی هست که تو را، از صمیم قلب دوست داشت و به زبان حال ساده: با تمام وجود، دوستت دارم..
پ.ن3: خودت را، از من مگیر..


نوشته شده در تاریخ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب