لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
وصیت نامه

من و مادر کنار دار قالی
همیشه روز و شب مشغول کاریم
در آن تنها اتاق خانه باید، میان باغ قالی گل بکاریم
ولی فرش اتاق ما بجز یک گلیم کهنه چیز دیگری نیست
همیشه با نخ خوشرنگ باید ببافم شاخه ها را بوته ها را
تمام نقش قالی های ما هست پر از گل های رنگارنگ و زیبا
ولی یک روز نقشی میکشم من که شاید بهتر از هر نقش باشد
ببافم با دو دستم فرشی آن روز
که نقشش خانه ای بی فرش باشد

 ادامه مطلب


 - بگیرش، میخوام هیچکی نفهمه
 - چی هست؟
 - یه نامه برای بعد از من
 - برای کی؟
 -
 - اصلا چه معنی داره؟
 - هیچ معنی نداره، باور کن
 -
 - همیشه خیلی زودتر از اون چیزی که تصور کنی به سراغت میاد
 - چی؟
 - خیلی چیزا، یکیش مرگه
 - اصلا از این حرفا دیگه نزن
 - برای همین نوشتمش، بالاخره میگیری یا نه؟ دستم افتاد.
 - چی نوشتی؟
 - انقدر عجول نباش آقا رضا. به حرمت شبای قدری که باهم بودیم و قدرشناسی که بهت دارم.
 -
 - اصلا میمیرم. خفه میشم. باشه؟ اصلا از صفحه روزگار محو میشم. فقط قول بده.
 - چه خبره؟
 - هیچ خبر. باور کن هیچ خبر. برای احتیاطه. صنف ماها عادت داریم.
 -
 - داداشمی، عزیزمی، رفیقمی، بهتر: همسفر منی. همپای منی. بیشتر: پای منی. باشه؟ باشه؟
 - چه خبره؟؟
 - هیچ خبر. هیچ. الکیه. همش برا خندس..

وصیت نامه
به نام خدا

 وصیت میکنم پس از من، جهان در مدار خود بگردد و خورشید مثل سابق از شرق طلوع کند. تا همچنان طلوعش از غرب، افسانه ای امیدبخش برای آیندگان باشد.
 وصیت میکنم پس از من، همچنان برخی مردم خوب و برخی بد باشند، برخی مومن و برخی کافر، برخی پست و برخی شریف. تا مذاهب بتوانند به
حکمفرمایی و هدایتشون ادامه دهند.
 وصیت میکنم پس از من، گل ها همچنان برویند، و زمین همچنان سرشار از گاو و علف باشد. به این امید که بازهم سهرابی قادر به کشف خدا از بوی
علف شود.
 وصیت میکنم پس از من، روزی فرا رسد که حسرت زیستن در آن روز را داشته ام. روزی لطیف تر از تمام این روزها.
 وصیت میکنم پس از من، احمق ها و ستمگران همچنان برای رسیدن به ناکجاآبادها و اندیشمندان برای فهمیدن نافهمیدنی ها تقلا کنند.

 وصیت میکنم پس از من، روزی فرا رسد که هرگز در مخیله و ذهنم قادر به تصورش نبوده ام. روزی که حتما برای اهالی اش، همچون روزهای عمر رفته ام، عادی میتواند باشد.

 وصیت میکنم پس از من، روزی برسد که هیچ نام و نشانی از من، حتی کوچکترین یاد و خاطره ای، باقی نماند. تا من نیز به خیل عظیم میلیاردها حادثه فراموش شده در این گیتی بپیوندم.

 تا آن روز، به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته این شعر رو بخونید که:

من در این آبادی، پی چیزی میگشتم
 پی خوابی شاید
 پی نوری
 ریگی
 لبخندی

 

 
 پی نوشت: میان اینهمه تاریکی که امتداد شادی رو از لبان مردم برچیده، دوست دارم خطاب به افرادی خاص هشدار بدم که خدای متعال هرگز رعایت شهدا و زحمت هاشون در برپایی این انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن حاکمان و رهبران به سنت های الهی و ستمگری بر مردم، فروبپاشیم..


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب