لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
پُلی برای ازخودگذشتن

دریا ، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« .... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »


سلام به تمامی دوستان گذشته، حال و آینده..
مدت ها نبودم، گاه دور و گاه نزدیک بودم، اما در نبودن بودم. دراین مدت، بسیار راه و بیراه رفتم. بسیار سقوط و صعود کردم تا بتونم به سبک و سیاق خودم، گذر عمر رو ثبت کرده باشم..
گاه رسیدم و گاه سیراب از سراب شدم، گاه دیدم و گاه دیده فرو بستم. اینبار اما این تالار آینه، وعده گاه بازگشت و اقامت شد.

مثال رهگذر دورافتاده از جاده ای بودم که بر روی پُلی ایستاده که هرزمان بانگ فروریختنش درپیش هست و هیچ عابری رو پروای همراهی روی این پُل نیست. اما بالاخره رابطه ی رسیدن ابتدا به انتهای پُل، سهم من از گمشدگی میانه پُل شد.

پ.ن1: بااینکه دوباره مینویسم، اما هنوز همون تنهاترین هستم.

پ.ن2: عذرخواهی میکنم بابت کامنت هایی که گاه هرگز به اون ها پاسخی ندادم، با این امکان جدید پرشین بلاگ زیر کامنت ها، پاسخش رو (درصورت نیاز به پاسخ دادن) درج میکنم.

پ.ن3: سفرنامه واری مربوط به دوماه اخیرم نوشتم و در قسمت ادامه مطلب این پست قرار دادم، چون میدونم که مدت ها بعد، خوندن و یادآوری خاطراتش میتونه به دوام باورهایم کمک کنه..

 

ادامه مطلب (شرح سفر) 


  •  رفتن به دوره دوماهه آموزشی سربازی



از مدتی پیش تر که امکان معافیت از سربازی برام میسر شده بود، فقط ارسال مدارک و دریافت کارت باقی مونده بود. اما عاقبت تصمیم گرفتم که به جای ارسال مدارک، به سربازی برم و بعد از دوران دوماهه آموزشی نسبت به ارسال مدارک معافیتم اقدام کنم تا از زاویه دوری و غربت و شرایط دوران آموزشی، زندان رو تجربه کرده باشم و از زاویه نگاه عامه جامعه به سرباز، شکسته شدن ته مانده های غرور رو تجربه کرده باشم چون به وضوح میدیدم که یک سرباز توی خیابون حتی از گدا هم بهش بدتر نگاه میشه. حداقل از سمت زن ها و دخترها. بعلاوه اینکه بخاطر نگاه بسیار منفی که نسبت به حکومت و دولت و مبانی این نظام داشتم، سربازی رو بهترین گزینه برای درک بهتر جامعه و مردمش میدیدم. به همین خاطر هرطور که شد سربازی خودم رو به سپاه انداختم تا بتونم خودم رو به بودن در قالبی که ازش متنفر بودم مجبور کنم. 

توی این دوماه آموزشی در سپاه، باندازه چندین سال از عمرم تجربه های سخت و ارزشمند کسب کردم. بودن با آدم هایی که از جنس های دیگه ای بودند. دوستانی نظیر سعید لجن، رضا فارمر، مرتضی قمیشی، امیر ک، ساسی مانکن، حمید سیرابی و.. (اسامی مستعار باب شده تو همون دوران) و باندازه یک عمر خاطره و تجربه و شناخت نسبت به سپاه، عقاید سپاهی ها، مرام بسیج و بسیجی هاو.. نصیبم شد. با ریش و صورتی نتراشیده شبیه تمام بسیجی های اونجا.

از نظر سیاسی و اجتماعی حالا دیگه خوب میدونستم که چه چیزی زیربنای سپاه در جامعه رو میتونه متزلزل کنه و چه عاملی باعث رغبت مردم به نیاندیشیدن و چه پیش شرط هایی برای رسیده احمدی نژادها به قدرت میشه. حالا دیگه نگران افول ارزش ها نبودم چرا که دیگه ارزشی برای بقا نبود. و اگه امکانش بود این قسمت رو مفصل توضیح میدادم تا عمق درد یک جامعه رو بشه عیان و آشکار به تصویر کشید. دردهایی که در نسل ترک و لر و کرد و تهرانی و قمی و مشهدی و.. بسیار مشهود بود. کسانی که گاهی حسرت میکشیدم که کاش لااقل اندیشه های متحجرانه داشتند و به غلط از باوری نادرست دفاع میکردند. چراکه اکثریتشون حتی از اندیشه کردن گریزون بودند چه برسه به درست اندیشیدن.. 
و از نظر شخصی حالا دیگه تونسته بودم خودم رو به خوبی با انواع سختی ها و .. و بالابردن تحمل عادت بدم. اینکه کسی تو جامعه ما، به دلخواه و برای کسب تجربه به سربازی بره، از نظر خیلی ها غیرمعقول و متضررانه هست؛ اما گاه همین تفاوت ها، باعث رشد نگرش ها میشه.

دوست غریبم درست میگفت که درد بی دردی علاجش آتش است و من برای کشیدن چنین دردی، مواهب بسیاری رو از دست دادم. قبل از هرچیز مجبور شده بودم از شغلم استعفا بدم و بعدهم در طی دوران آموزشی، کسی رو که گمان میکردم شریک همیشگی آینده م خواهد بود از دست دادم. چون نمیدونست که داوطلبانه رفتم و نمیتونست خودش رو به کسی متعهد کنه که قراره هیجده ماه آش خوری کنه! پس ترجیح داد تا همه ی وابستگی ها رو انکار کنه و به رویاهای خودش بپردازه تا اینکه ثابت کنه واقعا میتونه شریک تمام خوشی ها و سختی ها باشه..

نمیدونم شرح چنین تجربه ای واقعا میتونه برای کسی مفید باشه یا نه؟ اما اینجا ثبتش کردم تا شاید حداقل کسی به سن و سال یک جوون، بتونه از قسمتی از این خاطرات، استفاده کنه.
خاطراتی که نه در دوران آسایش که در دوران اجبار و تحمل غربت ها شکل میگیرند. دورانی که بیان کاملش، این نوشته رو به صفحات طولانی تبدیل میکنه و بهمین خاطر فقط از اولین شبش تعریف میکنم: شب اولش درست مثل شب اول قبر سخت و دلهره آوره. اینکه صبح از خونه پا بشی و شب به شهری دور و غریب رسیده باشی و لباس های آشنات رو ازت بگیرن و با دیگران که مثل تو غریبه هستند، هم لباس و هم شکلت کنند و بعد دویست تا دویست تا، در اتاق هایی نمور و تخت هایی کثیف بندازنتون و برای شام سیب زمینی نیم پخت و پوست نکنده و تخم مرغ له شده و یک تکه نون شبیه آجر بهت بدن و خارج از اون اتاق نمور، تگرگ و برف شدید در حال باریدن باشه و تو خودت رو محصور بین یک عالمه غریبه زندانی ببینی، غربتی و دلهره ای عظیم رو برای تک تک افرادش به ارمغان میاره. میشد توی اون حالت چهره ی بهت زده ی تمام بچه ها رو دید که چقدر سخت در حال تحمل اون شرایط هستند. اونموقع از خودت میپرسی: داوطلبانه اومدن به چنین جایی چیزی جز حماقت نبود؟! اما همین شرایط سخت، برام تبدیل به بهترین خاطره شد. یکهو با دو نفر دیگه که مثل خودم سرتراشیده و غریب بودند، انقدر خندیدیم که تابحال در تمام عمرمون اینهمه ممتد خندیدن رو تجربه نکرده بودیم. چه کسی باور میکرد که یک سیب زمینی و تخم مرغ و نون غیرقابل خوردن میتونه بهانه ای برای یک اونهمه خندیدن ممتد و اساس تشکیل یک رفاقت عمیق بشه؟ این یکی از همون تجربه هایی بود که باید کسبش میکردم.

عاقبت، اون همه غربت به آشنایی هایی صمیمی تبدیل شد و در پایان اشک و بوسه چاشنی خداحافظی ها شد. روز آخر آموزشی بیاد میاوردیم شرایط سختی رو که برای گذرش به ساعت پناه برده بودیم و هر دقیقه رو میشمردیم: یک دقیقه گذشت، دو دقیقه گذشت. بالاخره ده دقیقه گذشت. دوازده دقیقه گذشت.. بسختی از همدیگه جدا میشدیم و اشک هامون رو از هم پنهان میکردیم. برخلاف گردان و گروهان های دیگه، اینجا حتی فرمانده هم موقع خداحافظی کردن چشم هاش قرمز و نمناک شده بود. و این به لطف خوبی هایی بود که تونسته بودیم درون هم پیدا کنیم و علیرغم تلاش ح.ا اونجا، بجای کدورت، خاطره و صمیمیت بکاریم.

الآن کارت پایان خدمتی دستم هست که هیچ اشاره ای به این دوماه آموزشی نکرده، مثل تمام کسانی که قبل از خدمت اقدام به معافیت میکنند، اما خاطره ی اون دوران و عکس ها و دوستانی که نصیبم شدند، یکی از بهترین دوران های زندگی رو برام رقم زد..


حالا احساس میکنم که میتونم از عهده ی تن دادن به دیگرگونه زیستن و انجام رسالتی که بر آینده ی خودم تکلیف کردم بربیام.
حالا احساس میکنم پُل لرزان زیر پاهایم، به ابرهای نرم و رونده تبدیل شده و نوبت ظهور و پرواز فرا رسیده..
پس اینگونه با پُلی که من رو به اینجا رسوند خداحافظی میکنم:


برای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب