لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
قله هیچ

تو شطرنج زندگی، شاه بودم، اما

 دست تقدیر، هرگز من رو به بازی نگرفت

 

دیوان حافظه ذهنم رو برمی‌دارم و قبل از اولین بیتش (الا یا ایهاالساقی … ) از طرف خودم، فرهاد و مجنون‌ها این بیت رو می‌نویسم که:

گفتمش نقاش را
نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی
بر لب دریا کشید

بگذار عاشقان، آن بیت رو مطلع حافظ بدانند و من و فرهادها، این بیت رو...

میخواستم به پاس انتظار عابران این کوچه، بسیار بنویسم؛ از خودم، از قدم‌هایی که تو پست‌های قبل برداشتم و از قدم سومی که در این پست باید برمی‌داشتم؛ اما… در تک تک ثانیه‌ها و لحظاتی که در اندیشه این قدم‌ها طی شد و در این مسیر تقدیر برخاسته از یک انتخاب، دیگر خودی نمی‌بینم که بخوام از خودم بنویسم و از قدم‌هام. انگار نفس طی این مسیر، همون صلابت قدم‌های نخستین بود؛ چون پرنده‌ای که قبل پرواز چند قدم برمی‌داره… دیگر در این وادی سیال ذهن، اثری از منیتی که ازش عبور کردم، نمی‌بینم که بخوام از من بنویسم..

از خودم جز خاطره من بودنم، چیزی برای گفتن ندارم. حتی از مسیرم هم چیزی نمی‌تونم بنویسم. بسوی سرزمینی میرم که نه قله داره، نه دشت و نه دره... چگونه شرح دهم کهکشانی رو که در هیچ یک سیاهچاله، همه‌چیز رو دربرگرفته؟ کهکشانی که همین‌جا هست اما اینجا نیست، در ما هست ولی ما در او نیستیم...

عازم قله هیچ هستم و چگونه از صعود به قله هیچ بنویسم؟ اما برای همه‌چیزشدن باید هیچ شد، حتی هیچ از خود..

زمانی سودای سیمرغ شدن داشتم اما الآن ترجیح میدم که یکی از اون سی‌مرغی باشم که به کوه قاف رسیدن… حالا بهتر می‌فهمم و سوالی ندارم که چرا امثال چمران با اون‌همه بزرگی اندیشه و شعور هستی شناسی، تو دفتر خاطراتشون اینطور می‌نویسن که : « بارخدایا، دوست دارم آنقدر گمنام باشم که هیچ‌کس جز تو مرا نشناسد.۱»

قبل‌تر، روزهایی که بنشانه اعتراض و اعتصاب چسبیده بودم به خاک، آنقدر سوال داشتم که عمرم رو کافی برای تمام دانستن‌ها نمی‌دونستم. سوال، سوال و سوال. از خودم، از خدا، از مرگ و.. از مهدی‌(عج). از دروغ، از عدل، از جامعه و.. از مردم. اما دیگر حتی نیاز به سوال کردن رو هم احساس نمی‌کنم.. انگار خود سوال پرسیدن، حجابی برای فهمیدن بود… در تمام کائنات، تنها ما هستیم که می‌پرسیم و از این نظر، ما تنها هستیم…

حتی از ذات خدا هم سوالی ندارم، به نشانه‌ها نگارنده‌ام.. به آیه‌ها.. و به آیه‌ای که هستم… دوستی در لابلای حرف‌هاش، نقل قولی کرد و من در این نقل قول، تمام جواب‌های توحیدی و هستی‌شناسیم رو جواب کردم که:‌« بشر اگه یه روزی بتونه خدا رو تصور کنه، حتما میتونه مثلش رو بسازه و اونموقع هست که واسه اون شریک قائل شده».

یادمه در تمام ثانیه‌هایی که با خدا لج می‌کردم، ته دلم شکی نداشتم که هست، انگار اعتراض من فقط به خدایی بود که جامعه برای مردم ساخته بود و مثل یک بت، تزئینش کرده بود... ته دلم می‌دونستم که إنا لله ؛ گشتم و رسیدم به اینکه: و إنا إلیه راجعون.

قبلا یک سوال تستی برای خودم مطرح کرده بودم که:
خدا
۱- یک کلمه است.
۲- یک جمله است.
۳- یک خیال است.
۴- یک افسانه است.
۵- همه چیز است.
غافل از اینکه سوالم اشتباه بود و خدا، خدا است.

باید دوباره دید، باید مثل سهراب چشم‌ها رو شست. اونموقع هست که متوجه میشی هنر گل در زیبایی‌اش نیست، هنر گل در اینه که با قلب آدم‌ها صحبت می‌کنه.
دیگه قصد دست به سر کردن زندگی رو ندارم. چرا که در گذشته، حال و حتی آینده آدم‌ها، هیچ چیز مبهمی وجود نداره تا موقع مرگ، به بهونه چنگ‌زدن بهش، بشه از مرگ تبرئه شد.

اگر بمانم، عاقبتی جز عاقبت مرداب ندارم

پس می‌روم

شاید، که به دریا برسم

پ.ن ۱: هرچقدر گشتم، دفترچه خاطرات دکتر چمران رو پیدا نکردم، برای همین، اون‌طور که بیادم بود، نوشتم.

پ.ن ۲: یک توضیح کوچک به سوالی که برخی درباره متن قبل پرسیده بودن که فرق بین دو باور «هر آدمی یک قیمتی داره، حتی بهترین آدم‌ها» و این باور که « هر آدمی یک خط قرمز داره، حتی بدترین آدم‌ها» دادم که تو لینک روبرو می‌تونید بخونید: لینک

پ.ن ۳: تو فاصله زمانی خوندن این متن، فلش وبلاگ هم بارگزاری میشه و اون دوتا خرس بالای صفحه، داستان عشق رو (اونطور که باور دارم)، روایت می‌کنن.

برکه‌ای کوچک یا اقیانوسی بزرگ

فرقی نمی‌کند

زلال که باشی، آسمان در توست

 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب