لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
۲۲ آگوست

۲۲ آگوست هم گذشت و من ظهور نکردم. (و چقدر دیر ...) ۲۲ آگوست هم گذشت و عمو مهدی(عج) که میگفتن شاید ظهور کنه، هنوز از چرتش بیدار نشده بود ...

و آن کودک همچنان با اشک درآغوش مادر بدون پدر ...

۲۲ آگوست هم گذشت و آدم ... همچنان تنها بود و تو این تنهایی آدم بودن خودش رو به فرشته شدن می‌باخت ...

و احمدی نژاد... که نمیدانست چقدر حرف‌هایش شبیه هیتلر شده.

۲۲ آگوست هم گذشت و دخترک کبریت فروش این بار هم از سرمای خیال مادربزرگ ...

۲۲ آگوست هم گذشت، چند جمعه دیگر هم گذشت و آب از آب تکون نخورد.

افسانه‌ها میگن برای خدایان باید قربانی داد. عمومهدی(عج)، چند میلیون خون به ناحق دیگه باید به پای آمدنت ریخته شه تا تو مثل ماتریکس ظهوری شگرف داشته باشی؟ اصلا هستی؟ (این روزها انکار تو از انکار خدا هم عقوبتی بزرگ‌تر داره) یعنی اون بالاها با خدا که صبحانه میخوری انقدر بهت خوش میگذره که انسان رو فراموش کردی؟ آخه همه آدم ها وقتی بزرگ میشن عوض میشن چه برسه به اینکه هزاران سال بزرگ بشن. این همه مدت چیکارها کردی؟ اون بالا صبر کردی یا این پایین جمعه‌ها برای ظهورت دعای ندبه خوندی یا اینکه رفتی و کلاس کامیوتر و زبان شرکت کردی؟ قصد کرده‌بودم که اینبار حتما ظهور کنم اما انقدر گرفتار خاک شده‌بودم که حتی نتونستم خودم رو بلند کنم. میدونی چیه؟ من کاری با اعتقادات فیزیکیم ندارم (که نجات عالم بدست یک افسانه یک منجی براومده از یک اعتقاد رو باور ندارم) اما همون موقعی که میخواستم ظهور کنم فهمیدم که این دنیای ما برای نجات راهی جز واقعی شدن تو و ظهوری شبیه ظهور ماتریکسی تو نداره. به چشم کافر خودم دیدم که من و ماها نمیتونیم کاری که وظیفه تو هست رو بکنیم. فقط ایکاش زودتر به وظیفت عمل کنی. آخه تا کی؟ مگه کم درد متولد شده؟ مگه کم اشک حق و ناحق ریخته شده؟ اعتراض من از انکار تو نیست که قسط خدا رو کنار عدل در بودن ظلم کنار احسان، مرگ کنار زندگی، زنا کنار عشق دیدم و بهت حق میدم که اینقدر تاخیر داشته باشی. ولی جواب تاریخ رو چجوری میخوای بدی؟ سن زیاد تو رو دچار آلزایمر کرده؟ کجای درد انسان رو بگم که یادت بیاد؟ صد سال پیش تو قحطی تهران یه مادر برای سیر کردن سه فرزندش مجبور شد بچه چهارمش رو که مرده بود، بپزه و به بچه‌های دیگش بده تا شاید امیدی برای زنده‌موندن باشه. (یادت نیست؟ خاطرات امیرکبیر رو ورق بزن) تو نمیدونی که چقدر سخته برای یک مادر انجام این کار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونموقع تو کجا بودی؟ چرا ... ؟

اگه میرسیدم به اینکه خدایی نیست، اونموقع آزاد و رها از هر قید و بند رو به تموم خداپرست ها میگفتم: ***م دهنتون هیچ خدایی نیست... اما اعتقاد به خدا برام شده عمیق‌تر از هر اعتقاد. اعتقادی که باید و نباید بهش متصل شده. اعتقادی که هدف و انگیزه، جهت و مسیر به بودن میده و جاده رو روشن‌تر از روشنایی میکنه. چقدر آرامش.. بخدا هم خدا هست هم منجی. بخدا که این آرام کننده‌ترین قسم من بود.

من دنبال دوای درد خودم هستم، داد خود را به بیدادگاه خود آوردم، همین.

ترس من این بود که برسم به این جمله که:

«پشت این پنجره، جز هیچ بزرگ، هیچ نیست.»

اما حالا با ایمان مطمئنم که:

«پشت این پنجره، یک نامعلوم، نگران من و توست.»

خواستم تا خدا رو بشناسم الآن تنها میدونم که هست. چگونه بودن رو چی؟ چیکار کنم؟ مثل باقی مردم یاد بگیرم که از رویاهام یه خدا بسازم و بهش بگم عظمتت رو جلاله ؟ یا به زبون خودش بگم: یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یارحمان و یارحیم یاارحم‌الراحمین ارحمنا یااکرم‌الاکرمین‌ اکرمنا یاغیاث‌المستغیثین اغثنا یامقلب‌القلوب ثبت قلوبنا علی دینک وکفنا یاقاضی‌الحاجات ویاکافی‌المهمات انک علی کل شیء قدیر برحمتک یاارحم الراحمین

خدا، خيلي بزرگتر از اونه كه بشه با گناه‌كردن ازش دور شد.

کنایه‌های من از ایمانم رنگ گرفته. ایمان به خدایی که میدونم به من نزدیکه همونقدر که دیگران از من دورند. خدایی که بزرگتر از توصیف همه انبیاست. خدایی که انقدر زیباست که ظلم، فقر، درد و رنج با درک اون ذره‌ای به حساب نمیاد. اگه درکش باشه تنهایی تموم میشه درغیر اینصورت یک فاکر هم با داشتن روزی صدتا Love بازهم تنهاست.

تنهایی از خلا میاد و خلا ترسناک‌ترین سکوت برای وجوده.

این بین باید ظهور کنم، درسته که نمیتونم منجی باشم اما حداقل تو زندگی خودم میتونم ظهور کنم و منجی تنهایی خودم باشم... بیگمان زیباست آزادی (رهایی از هر قید و بندی و بی‌اعتقاد زیستن) ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم تا زیباتر بخوانم. میتوانم که خودم را بسرایم، هرچند که نتوانم قناری باشم. تو اولین قدم این راه باید از فراموشی دلدادگی شروع کنم. یکسال نه برای مارال که برای حرمت به عشق خودم حرمت نگهداشتم احساسم رو. اما حالا دیگه مارال حتما ازدواج کرده و باید که فراموش کردن اون رو کامل کنم. باید برم دوباره عاشق بشم. باید تعهد دلم رو به باد بسپرم و تا زمان رسیدن به عشقی دیگر لزومی نداره که چشم‌هام درویش بمونه که این عشق نبود که من داشتم که عشق باید دوطرفه باشه نه مثل من یکطرفه. این بیشتر خواستنی قشنگ بود که به علاقه تبدیل شد. باید آماده کنم دلم رو برای دوباره پروانه‌شدن (شاید به بهای دوباره خاکستر شدن) پس قدم اول رو خطاب به پرنده ساکن در دلم برمی‌دارم:

پرواز کن پرنده کوچک به آن سوی تخیلات پرواز کن... بر فراز لطیف‌ترین ابرها و سپیدترین کبوترها... و بر بادهای عاشقانه آسمان... از ستارگان و سیارات گذر کن... این دنیای تنهای ما را ترک کن... از درد و رنج این جهان بگریز و دوباره به پرواز درآی
پرواز کن ای باارزش‌ترین‌ها... سفر بی‌تنهای تو هم‌اکنون آغاز گشته است... شادمانی دلپذیرت را باخود ببر... چرا که زیباتر از آن است که ازآن این دنیا باشد... به ساحلی دیگر پای گذار... جایی که برای ابد آرامش در انتظار توست
پرواز کن... بی هراس پرواز کن... لحظه‌ای هم تامل نکن و اشک نریز... قلبت پاک است و روحت آزاد... به راحت ادامه بده... در انتظار من نباش... بر فراز جهانی که به پرواز درآمده‌ای... آن سوی دست های زمان... ماه طلوع میکند و خورشید، غروب
پرواز کن پرنده کوچک... پرواز کن... بدانجا که تنها فرشتگان ترانه می‌سرایند... پرواز کن چراکه زمان پرواز فرا رسیده است... حال برو و روشنایی را دریاب

Fly, fly little wing, Fly beyond imagining, The softest cloud, the whitest dove, Upon the wind of heaven's love, Past the planets and the stars, Leave this lonely world of ours, Escape the sorrow and the pain, And fly again
Fly, fly precious one, Your endless journey has begun, Take your gentle happiness, Far too beautiful for this, Cross over to the other shore, There is peace forevermore
Fly, fly do not fear, Don't waste a breath, don't shed a tear, Your heart is pure, your soul is free, Be on your way, don't wait for me, Above the universe you'll climb, On beyond the hands of time, The moon will rise, the sun will set
Fly, fly little wing, Fly where only angels sing, Fly away, the time is right, Go now, find the light

کاش همه ما آدم‌ها، بجای انتظار برای ظهور، خودمون تو زندگیمون ظهور می‌کردیم.
(یکی باید داستان سیمرغ رو برای مردمی که سیمرغ رو باور دارن دوباره بخونه که سیمرغ همون سی‌مرغ بودن که برای رسیدن به رویای سیمرغ به کوه قاف رسیدن)


نوشته شده در تاریخ شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب