لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
متشکرم.

قطره قطره اگرچه آب شدم    ‌          ابر بودم و آفتاب شدم
ساخت من را همو که می پنداشت      به يكي جرعه اش خراب شدم

سلام به دوستای خوب. و ممنون بابت تبریکشون. مخصوصا فال حافظ نیلوفر و آهنگ مریم چون این دوتا هدیه رو میتونم نگهدارم. از خواجه حافظ هم ممنونم.

یه شعر از محمدعلی بهمنی  و یه قصه از خودم رو گذاشتم که این بار از زبانی دیگر حال و احوالم رو گفته باشم:

*******************************************************

سکانس آخر:
... پیرمرد خسته شده بود. همه جا رو گشته بود.حالا دیگه قصه گمشده اون رو همه شهر میدونستن.همه میدونستن که چهل سال پیش وقتی برای جنگ با روسیه رفته بود، اسیر شده بود و تو سیبری زندانی بود و بعد سالها تو تاشکند تبعید بوده.
حالا که دوران تبعیدش تموم شده بود برگشته بود تا سراغ همسرش رو بگیره.این رو پیرزن از همسایه شون شنیده بود.شنیده بود که اون تو تبعید ازدواج کرده بود و همسر روسیش دوساله مرده و پیرمرد با تنها دخترش برگشته تا همسرش رو پیدا کنه.پیرزن با اینکه بهش گفته بودن شوهرش تو سیبری مرده، تو تمام این چهل سال ازدواج نکرده بود و دختروپسرش تنها یادگاریای اون رو بزرگ کرده بود.
تمام چیزهایی که از همسایه شنیده بود با شوهر سفرکردش مطابت میکرد.دیگه نمیتونست صبر کنه.از همسایه شنیده بود که یکی به پیرمرد تو ترمینال کار داده بود.
وقتی به ترمینال رسید بین اونهمه آدم، شوهرش رو شناخت.روی صندلی نشسته بود و اسم مسافرا رو تو دفتر مینوشت.پیرزن دیگه نمیتونست روی پاهاش وایسه.از خوشحالی بیهوش شد.پیرمرد از دور نگاهش به پیرزن افتاد.یه لیوان آب آورد و چند قطره به صورت پیرزن پاشید تا بهوش بیاد.
-چیزی شده مادر؟
پیرزن نمیدونست چی بگه.فقط گریه میکرد.
-منتظر مسافر هستی؟
-(با تکون سر و گریه)آره
-حتما میاد.
-
-با اتوبوس میاد؟
-(با تکون سر و گریه)آره
-خب شاید با این اوتوبوس نیاد مادر
-........
پیرمرد پیرزن رو نشناخته بود.پیرزن نمیتونست جلوی گریش رو بگیره و حرف بزنه.
یکی از مسافرا صدا زد:آقا نمیای اسم بنویسی؟میخوایم سوار شیم.
پیرمرد به پیرزن گفت:مادر جون اینجا بشین الآن برمیگردم یه لیوان آب قند برات میارم.
و پیرمرد رفت به سمت مسافر.
وقتی که داشت میرفت.پیرزن یاد چهل سال پیش افتاد:
- یلدا جون انقدر دوستت دارم که اگه بین هزار نفر هم باشی با یه نگاه میشناسمت.
- یلدا نگاهش میکرد و لبخند رضایت میزد.
- میگی نه عزیزم؟ خب یبار امتحان کن.
حالا اما اون رو نشناخته بود.
وقتی پیرمرد با آب قند برگشت، پیرزن رو ندید؛ اما اون کنار، یه حلقه روی زمین دید.
تازه ماجرا رو فهمید:- یلداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پیرمرد از خوشحالی سکته کرد.

پی نوشت: پیرزن نمیدونست که پیرمرد تو تمام این سالها برای اینکه نگاهی جای نگاه یلدا رو نگیره،چشم هاش رو درویش کرده بود و با همون تصویر یلدا زندگی میکرد.(مثل من)

*******************************************************

رنگ سال گذشته: (رنگ تولد من)
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم(شاید برام لازم بود)
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من. بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا .....شاید . هزاران شاید دیگر............
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست.

پی نوشت: نباید ناشکر باشم.امروز مطلبی رو خوندم که بخاطر اون باید همیشه خدا رو شکر کنم. خدایا شکر که من رو انسان آفریدی و خوک نیافریدی. چون " خوک ها به دلیل فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند."


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب