لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
خدا نگهدار آسمان / آدم اينجا تنهاست

کهکشان‌ها                  کو زمینم؟
زمین                          کو وطنم؟
وطن                              کو خانه ام؟
خانه                                  کو مادرم؟
مادر                             کو کبوترانه ام؟
معنای اینهمه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو؟             یا تو گم شدی در من؟                        
ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش

خدا نگهدار آسمان

باز حكايت لجبازی من و زمان
باز حكايت گذر عمر و انتظار
و اينبار گذر خيرگی نگاه از آسمان به زمين

آسمانی كه هميشه بشوق فهميدنش بودم. يك عمر.. سال‌ها.. اما فرصت كم و زمينی‌شدن گوی سبقت از آسمان ربود
يك عمر بدنبال رويای آن شب بارانی قبل از تولد.. يك عمر بدنبال تفسير نادرست يك حديث.. يك عمر بدنبال تحقق يك آرزو.. و اكنون
اكنون در لحظه تقاطع جاده آرزوها با زندگی، تصميم به توقف
توقفی ناگهانی و شروعی از نوعی ديگر.. جسارتی بيشتر از جنس حماقت.. اما حماقتی كه انگار اين روزها همه مرتكب شده اند

هميشه بشوق آسمانی‌شدن، نگاهم از آسمان جدا بود و بشوق فهميدن، تامل كردنم اندك، و بشوق رهايی از وابستگی‌ها، تاروپود اسارتم سست
اما در اين روزها، در اين روزهايی كه حتما از جنسی ديگرند، در اين روزها كه برخی تمام مشكلات را در ظاهر لباس و موی دختركان ميكاوند، دراين روزها كه محبت كمتر از ترس شده، من هم  تجربه ميكنم پربودن از تمام خواسته‌های زمينی و....... عادی شدن

خدانگهدار.. آسمانی كه بدون من هم زيباترينی. همچون آن پرنده كه پرواز كرد و رفت. نميبينی؟

آدم اينجا تنهاست

تمام عمر بشوق يك لحظه و آن لحظه، باميد جبران تمام عمر..
آدم، زيبا گفتی كه ناشناخته‌ها، زيباترند. حقيقتی زيركانه. ناشناخته های من، عشق است و خدا.
خدای ناشناخته.. چقدر بزرگ است و جذاب......
و ايمان در پس اين جهل، چقدر......

میدانم
خوب ميدانم كه سهمي بجز عشق و بجز شيرينی هم ميتوان از زندگی داشت و سهمم رو پذيرایم
میدانم
خوب میدانم كه ميشود عشق را فهميد اما نيافت و اين دانستن رو ارج می‌نهم
میدانم
خوب ميدانم كه يا بايد با فلسفه آب خورد و آرام بود يا بدون فلسفه و رها
و من و رهايی آن روزها چقدر باهم غريب بوديم
رها از تمام فلسفه‌ای كه دوشم رو آزرده بود
حال در نقطه، مركز عالم، لخت و برهنه از تمام قيد و بندها، به تنهايی آدم ميانديشم. آدمی كه دوستش دارم اما خوب ميدانم كه ناشناخته‌ها، زيباترند
پس ای آدم، اجازه بده تا نشان سرزمينت از اينجا هم نوازشگر گوش‌های رفته از ياد باشه

افسانه زندگی من قبل از سرودن تمام شده، ديگر قصه‌ای براي شنيدن ندارم. بدنبال كمترين بهانه‌ای براي يك لحظه بيشتر بودنم. كمترين و كم ارزشترين هم برايم باارزشند.
اما بكدامين قصه؟ پدرم قصه‌های خوبی ميگفت. قصه تبر طلايی. قصه خانه شكلاتی.. اما من از اون روزها گذشتم. پس تو بخوان. تو برايم يك قصه بخوان. قول ميدم كه اينبار تمام قصه را گوش بدم. قول ميدم كه هرگز از شنيدن خسته نشم. قول ميدم كه پس از شنيدن قصه حتما بخوابم. تو برايم قصه‌ای ميخونی؟

پانویس۱: بعضي از دوستان ايميل زده بودند كه وبلاگم براشون فيلتر شده، برای همين سعی كردم دايره گسترده و نامانوس لغات فيلترينگ رو بیشتر رعایت کنم.

پانویس۲: پس از برگزاری سری برنامه‌های وبلاگ و خانواده در شبكه۵ و دعوت مديران پرشين بلاگ، مديريت وبلاگ گروه‌های عمومی (با زيرشاخه‌های زندگی، خانواده و شخصی) رو بعهده گرفتم و خوشحال ميشم كه به اين وبلاگ هم سربزنيد و راهنمايی كنيد: لينك وبلاگ


نوشته شده در تاریخ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب