لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
من و تنهایی

سلام، دوباره سلام
نبودم، ولی هر از گاهی، سرمیزدم. دیروز مثل شوق در آغوش کشیدن آب، لذت خوندن، تاب سکوت رو از من گرفت و باز، اینجا نشاند.
نوشتن از احساس پرواز. از پرواز اندیشه. از رقص شعور آفرینش. از درک هستی. از بودن و از، عشق..
از اینجا رفته بودم، رفته بودم که یا به خدا برسم، یا به عشق. و آنگاه برگردم. اما نرسیدن در کنار باور شاید روزی رسیدن، دلیل برگشتنم شد. ولی هنوز باور رسیدن در من بیش از هر لحظه، جاریست. بیشتر از لحظه پرواز. و بیشتر از شروع پرواز..
هنوز عشق رو به زیباترین صورت ممکن میشناسم، زیبای نهفته در شعر و نهفته در عشق رو.. عشقی که هنوز معشوقی در آن جاری نشده با این وجود، هنوز قادرم یک نفس آنرا تا به آخر زمزمه کنم.. همچون مناجات عاشقانه :

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری ست. چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو میچرخد. از من مگیر چشم. دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد. یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود. یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرّی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا، آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم. آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم. آنگونه عاشقم که هر نفسم عشق است
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است. من دزد شعر چشم های تو هستم
زیبا
زیبا کنار حوصله ام بنشین. بنشین مرا به شط غزل بنشان. بنشان مرا به منظره عشق. بنشان مرا به منظره باران. بنشان مرا به منظره رویش. من سبز میشوم. میدانم
زیبا
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار. بر من ببار تا که برویم بهار بهار. چشم از تو بود و عشق. بچرخانم بر بال همت و آبرو
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است: من عشق را بنام تو آغاز کردم. در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا

زیباتر از این زیبا نگریستن به عشق رو سراغ ندارم. هرچند که عشقم هنوز طعم جاری شدن در معشوق رو تجربه نکرده. اما شاید بالاترین معشوق، خدای خالق، تو باشی ای خدا. با تو هستم خدا
با تو این منم. و با تو سرشارم از هرچه زیباست. پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد. و ملال تنهایی از چشم ها.. که من، از دوردست ها آمده ام. آخرین بار که نوشتم، تصویر درون آینه ها رو برداشتم و سفری به هزارتوی مجاز کردم. سفری که کمتر نشانی از من داشت، سفری تا به آغاز.. شوق بازگشت سبب شد که دوباره اکنون اینجا باشم و قصدم اقامت.. اندیشه ها، پیوندی ناگسستنی با احساس دارند و باور این پیوند، خود احساسی زیباست. و اندیشه و احساس من در باور درک خدا، پیوند خورده اند.. خدای من، باورم کن که من، دیگر گونه دوست میدارم و دیگر گونه یگانه ام. مرا تنها میتوان با من سنجید و تو را تنها با تو

گفتم به کام وصلش خواهم رسید روزی
گفتا درست بنگر، شاید رسیده باشی

حال میبینم که هرچه اینجا رسیده بودم، همه آرزوی دیرینم بود. فلسفه ام. نگاهم. اندیشه ام و باورهایم.. چرا رفته بودم؟ به کجا؟ به جایی جز اینجا؟ جز اینجا که همه اینجاست.. چه جایی جز جای حضور شفاف ذهن؟..
دیدم مردمی رو که همه نشانی خدا رو در دیگری جستجو میکردن. دیدم مردمی رو که کمتر از خدا، خودشون رو میشناختند و کمتر از خود، خداشون رو میشناختند. مردمی که سرگردان، بدنبال دلیلی برای یک دقیقه بیشتر زندگی کردن، از آینه ها دوری میکردن و غفلت رو با عطشی تمام نشدنی یکجا! سرمیکشیدن
حال،‌ خدای من:
هر چه هستی، هر که هستی، باش. امّا، باش..
که من غرق در شعف رویای داشتنت هستم..


سعی میکنم دوباره از احساس و از تجربه، از اندیشه هام بنویسم. و از سیاست. از تحریم ها و مثل قبل، از زندگی بنویسم. دوستان جدیدی در زمان سفر پیدا کردم که بیشتر از من، با نشانی ها آشنایی دارند. دوستانی از جنس رفاقت و به زیبایی باور رفاقت..


..میبینی آدم؟ هنوز هستی؟ میبینی؟ برگشتم باز به همین جا. انگار پناهی جز این سقف پرستاره نداشتم. نشان سرزمینت رو بازگرداندم تا همیشه بشوق و به بهانه شنیدنش، به غار تنهاییت رجعت کنم. و خوب میدانم که،‌ آدم اینجا تنهاست.. و من، لااقل در اینجا، تنهاترینم..
براستی که من و تنهایی، چقدر تنهاییم..


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب