لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
پشت اين پنجره

اگه چندروز پيش اين بلوگ رو به روز ميکردم، لحنش بکلی با الآن فرق ميکرد. کلی بد و بيراه توش پيدا ميشد. چندروزپيش اول صبحی گفتم خدايا بزرگيتو بهم نشون بده.اون روز تا شب چيزائی پيش ميومد که قرار نبود پيش بياد.طوريکه انتظارداشتم نبود،کلافه شده بودم. کلی بد و بيراه نثار خدا کردم.! ( تقريبا ميشه گفت که خدا رو به فحش کشيدم.!!!!!!) طوريکه بايد همون موقع يه صاعقه نيست و نابودم ميکرد. توسيستم خدائيش، خيلي باگ بود. به زبونی برنامه نوشته بود که درست کامپايل نميشد. حق خيلی ها اين وسط زائل ميشد و خيلی ها ناحق صاحب حق ميشدن.

... هيچ صاعقه ای رو سرم فرود نيومد و شبش ، مثل هميشه خوابيدم.

صبح که بيدار شدم، همه چيز عادی بود. مثل هميشه. انگار نه انگار. آسمون مثل هميشه آبی و خورشيد، مثل هميشه. آره. دعای من مستجاب شده بود. ( با يه روز فاصله). اون بزرگيش رو بهم نشون داده بود، چقدر هم خوب نشون داده بود. واقعا بزرگه. خيلی هم بزرگه. خيلی . خيلی .

 

به قول کسی که من نيستم:

" ما آدم ها ياد گرفتيم که چجوری تقديرمون رو در گوشه ای از زندگی رها کنيم و خودمون کمی اونطرف تر به انتظار روزهائی دور بنشينيم."

حکايت ما آدم ها، حکايت غريبيه و حکايت من،‌ حکايت کسی که تصميم ميگيره با خدا لج کنه. ميگرده ببينه چی از همه بيشتر ناراحتش ميکنه؟ میبینه قتل و تجاوز. تجاوز رو انتخاب میکنه. میگرده ببینه چه تجاوزی از همه بدتره؟ میبینه تجاوز مرد به مرد. تجاوز مرد به مرد رو انتخاب میکنه. میگرده ببینه به چه کسی تجاوز کنه از همه بدتره؟ تجاوز به پاپ تو کلیسا. همینو انتخاب میکنه. تصمیم میگیره بره کلیسای اعظم برای تجاوز به پاپ. شب میخوابه و صبح میره به پاپ تجاوز میکنه. بعد از تجاوز، به صورت پاپ نگاه میکنه. میبینه که صورت خودشه. پاپ خودشه، بشرطیکه تقدیرش رو طی کرده بود،الآن پاپ شده بود. حالا اونجا ایستاده بود، درحالیکه به خودش تجاوز کرده بود. چه دردی بالاتر از اینکه " آدم به خودش تجاوز کنه"؟ . غیرممکنی که ممکن شده بود. دردی که بدترین و غریبترین درد بود.

داشت از غصه میمرد که از خواب بیدار شد، صبح شده بود، صبحی که قرار بود بره به کلیسا وبه پاپ...

حالا یه رویا داشت که تعبیرش رو نمیدونست چیه. یعنی قراره بدترین بشه یا بهترین؟

"من همون آدمی هستم که محکوم به مجازات بعلت تجاوز به خودم هستم؛ فرصت کمی برای پاپ شدن دارم.انقدرتو خط کناری رفتم و رفتم که هنوز دارم برمیگردم."

 

با وجود اینکه پاپ نشدم ، خوشحالم که آزادی رو تجربه کردم و حالا باشعور کامل دارم زنده گی کردن رو نقاشی میکنم.

تو این دنیا نقاشی های قشنگی کشیده شده که ارزش زندگی کردن رو داره، مثل پاپ ویکتور هوگو. صرفا بعنوان یک دانشجوی فیزیک اتمی، وقتی به زندگی ویکتورهوگو نگاه میکنم با وجود تعصب میهنیم، چاره ای جز ستایشش ندارم. وقتی که یک سفیدپوست تو جریان دفاع از سیاه پوستا تو امریکا کشته میشه و ویکتورهوگو از جزیره گرنزه که بهش تبعید شده بود، شعری برای اون سفید پوست مینویسه که اونطرف تر تو هائیتی یه سیاه پوست انقدر تحت تاثیر قرار میگیره که تو نامه به هوگو مینویسه که آب اقیانوس، رنگ پوست هیچ چیزی مانع درک حرفهای ما نمیشه.

وقتی که یه پاپ دیگه به اسم علی میاد و میگه: خدایا من نه به شوق بهشت تورومی پرستم نه ازترس جهنم، فقط برای این میپرستمت که تو رو لایق پرستیدن میبینم.

با وجود این همه نقاشی قشنگ رو تن دنیا، برای چی توقف کنم و درحسرت بوی گندم، اندیشه پرواز کردن رو فراموش کنم؟ به رفتن، ادامه میدم تا برسم به بالی که با بال من یه جفت بال برای پرواز بشه.

 

وقتی که حسرت بوی گندم رو از من گرفت، خیلی طول کشید تا بفهمم که چه چیز بزرگتری رو بهم داده و چقدر براش مهم بوده که خودم رو به گندمی برابر نکنم، برای همینه که خیلی بزرگه.

 

چرا توقف کنم؟ چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند. افق عمودی است

افق عمودی ست و حرکت، فواره وار

و در حدود بينش، سياره های نورانی می چرخند.

زمین در ارتفاع به تکرار میرسد و چاه های هوائی به نقب های رابطه تبديل می شوند.

و روز وسعتی ست که در مخیله تنگ کرم روزنامه نمیگنجد.

چرا توقف کنم؟ راه از ميان مويرگ های حياط ميگذرد.

کیفیت محیط شيميائی زهدان ما، سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شیمیایی بعد از طلوع، تنها صداست   صداست که جذب ذره های زمان خواهد شد.

چرا توقف کنم؟

چه میتواند باشد مردار؟

چه ميتواند باشد جز جای تخم ريزی حشرات فساد؟

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم میزنند.

نامرد در سياهی فقدان مردی اش را پنهان کرده است.

وسوسک.....ه... وقتيکه سوسک سخن میگوید.

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بيهوده است.

همکاری حروف سربي، انديشه ای حقير را نجات نخواهد داد.

من از سلاله درختانم  تنفس هوای مانده ملولم ميکند


پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم.

نهایت تمامی نیروها پيوستن است پيوستن

به اصل روشن خورشيد و ريختن به شعور نور

طبيعی است که آسياب های بادی می پوسند.

چرا توقف کنم؟

صدا صدا تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ريزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا صدا صدا  تنها صداست که میماند.

در سرزمین قد کوتاهان، معيارهای سنجش هميشه برمدارصفرسفرکرده اند.

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم وکارتدوين نظامنامه قلبم،کارحکومت محلی کوران نيست.

مرا تبارخونی گلها به زيستن متعهد کرده است.

تبار خونی گلها  ، ميدانيد؟  

..

...

نوشتنم از روی کافر بودنم نيست، به قول کسی که من نیستم:

"به کفر من نترس، کافر نمیشوم هرگز.   چرا که به نمیدانم هایم ایمان دارم."

آره : "خدا به من نزدیکه، همونقدر که تو از من دوری."

 

 

با تمام اینها هنوز هم به شوق پروازی غریب، نشستم رو پنجره زنده گی و به دنبال بالی برای پروازم. بالی که مثل من شوق پرواز داشته باشه.چرا که: " پشت این پنجره، یک نامعلوم، نگران من و توست."

 --------------------------------------------------

دل در اين باديه گرچه بسيار شتافت    چون موی نشد ليک هزار موی شکافت

اندر دل من هزار خورشيد درخشيد       آخر به کمال ذره ای راه نيافت



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب