لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
پرواز

گاهی وقت ها که ميبينم اينهمه دير آپ ميکنم،خيلی شرمنده کسانی ميشم که اين صفحه رو تو ايوون خاطره شون گذاشتن و گاه و بيگاه يادی ازمن ميکنن.اما ديرآپ کردنم تنها يه دليل داره و اونم اينه که وقتشو نميکنم وگرنه به خودم باشه دلم ميخواد تا شب تا صبح تا هروقت که شد بنويسم و بنويسم که نوشتن يعنی حرف دل روی ذهن.

اگه بخوام تمام اين مدت ديرنوشتنم رو با يه جمله خلاصه کنم و جبران حرف هائی که فرصت نکردم بگم بشه،اون جمله بدون شک،اين جمله ست:

پرواز را بخاطر بسپار.  پرنده، مردنی ست.

ای شب از رويای تو رنگين شده    سينه ازعطر توام سنگين شده    ای..  ای به روی چشم من گسترده خويش     شاديم بخشيده از اندوه ، بيش      همچو بارانی که شويد جسم خاک      هستی ام زالودگيها کرده پاک        ای..  ای تپش های تن سوزان من       آتشی در سايه مژگان من   ای..  ای زگندم زارها سرشارتر     ای ز زرين شاخه ها پربارتر       ای..  ای دربگشوده بر خورشيدها    در هجوم ظلمت ترديدها    باتوام ديگرزدردی بيم نيست        هست اگر. جز درد خوشبختيم نيست.

بعضی وقت ها انقدر غرق زندگی ميشيم که خيلی چيزها رو از ياد ميبريم،اما گاهی يادآوری اين چيزها باعث ميشه که يکم از اين مرداب زندگی بيايم بيرون و باورکنيم که زيبائی فراترازيک افسانه است و سرآمد همه اون ها ديدن زيبائی در وجودی جز وجود خوده. زيباترين وجود برای هر موجودي، وجود خود اون موجوده، يکنوع خودخواهی طبيعی که لازمه بقا و حيات جهانه. اما بين تمام اين معادلات هارمونيک جهان يک فاکتور به اسم انسان هست که از دل اين معادله ها نامعادله مياره بيرون. نامعادله ای که هيچ فاکتور ديگه ای قادر به درک اون نيست. نامعادله ای که اسمش يادآور رنجه.اسمش نامعادلست چون با هيچ معادله ای جور در نمياد و عجيبترين نکتش اينجاست که اين نامعادله از دل همين معادلات جهان مياد بيرون. يک فاکتور به نام انسان داره. يک ريشه به نام عاشق و يک مجهول به نام معشوق. اسم خود نا معادله هم عشق.

ميدونم که گفتن از عشق بيشتر شبيه هزيانه. ميدونم که معيار زندگی به کمترين چيزی که وابسته هست عشقه. و زندگی فرصت حتی انديشيدن به عشق رو نميده. اما هيچ چيز بيشتر از گفتن از اين حقيقت - که مطمئنم حقيقت داره - وجودم رو به وجود اون بی انتها که سازنده همزمان معادله و نامعادله ست ، پيوند نميزنه. پس اگه هزار سال ديگه هم باشم و قرار به گفتن باشه، لااقل از چيزی ميگم که ارزش گفتن رو داشته باشه و به اندازه خدا مقدس باشه. عشق اما عشقی که اگه قرار به بودنش باشه، لاجرم اينگونه ميشه:

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پاتا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم

 من  ،  نيستم

 حيف از آن عمری که با من زيستم

آه ميخواهم که بشکافم زهم

شاديم يکدم بيالايد به غم

آه ميخواهم که برخيزم زجای

همچو ابری اشک ريزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود؟

درشبستان زخمه های چنگ و رود؟

اين فضای خالی و  پروازها؟

اين شب خاموش واين آوازها؟

... باقيش رو هرکی که وارد اين عالم بشه بهتر از من مينويسه که من هنوز به چراغ و آب و آينه منتظر يک نگاهم. پس من از بيرون ميبينم حال درون و بهتر که گذر زمان باقيش رو ثبت کنه.

تمام اين يادآوری متن بالا رو نوشتم چون - هرکسی از يک حادثه نتيجه ای ميگيره وازحادثه تلخ، تلخ ترين نتيجه ها رو، اما - پرنده ای که مرده بود، به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم. - که حتی مرگ پرنده چيزی از ارزش پرواز کم نميکنه - .

 


نوشته شده در تاریخ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب