لحظه گذراست و خاطره، ماندنی حاضرم هر آنچه دارم بدهم اگر ، لحظه ماندنی بود و خاطره گذرا
وصیت نامه

من و مادر کنار دار قالی
همیشه روز و شب مشغول کاریم
در آن تنها اتاق خانه باید، میان باغ قالی گل بکاریم
ولی فرش اتاق ما بجز یک گلیم کهنه چیز دیگری نیست
همیشه با نخ خوشرنگ باید ببافم شاخه ها را بوته ها را
تمام نقش قالی های ما هست پر از گل های رنگارنگ و زیبا
ولی یک روز نقشی میکشم من که شاید بهتر از هر نقش باشد
ببافم با دو دستم فرشی آن روز
که نقشش خانه ای بی فرش باشد

 ادامه مطلب


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
پُلی برای ازخودگذشتن

دریا ، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« .... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »


سلام به تمامی دوستان گذشته، حال و آینده..
مدت ها نبودم، گاه دور و گاه نزدیک بودم، اما در نبودن بودم. دراین مدت، بسیار راه و بیراه رفتم. بسیار سقوط و صعود کردم تا بتونم به سبک و سیاق خودم، گذر عمر رو ثبت کرده باشم..
گاه رسیدم و گاه سیراب از سراب شدم، گاه دیدم و گاه دیده فرو بستم. اینبار اما این تالار آینه، وعده گاه بازگشت و اقامت شد.

مثال رهگذر دورافتاده از جاده ای بودم که بر روی پُلی ایستاده که هرزمان بانگ فروریختنش درپیش هست و هیچ عابری رو پروای همراهی روی این پُل نیست. اما بالاخره رابطه ی رسیدن ابتدا به انتهای پُل، سهم من از گمشدگی میانه پُل شد.

پ.ن1: بااینکه دوباره مینویسم، اما هنوز همون تنهاترین هستم.

پ.ن2: عذرخواهی میکنم بابت کامنت هایی که گاه هرگز به اون ها پاسخی ندادم، با این امکان جدید پرشین بلاگ زیر کامنت ها، پاسخش رو (درصورت نیاز به پاسخ دادن) درج میکنم.

پ.ن3: سفرنامه واری مربوط به دوماه اخیرم نوشتم و در قسمت ادامه مطلب این پست قرار دادم، چون میدونم که مدت ها بعد، خوندن و یادآوری خاطراتش میتونه به دوام باورهایم کمک کنه..

 

ادامه مطلب (شرح سفر) 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
من و تنهایی

سلام، دوباره سلام
نبودم، ولی هر از گاهی، سرمیزدم. دیروز مثل شوق در آغوش کشیدن آب، لذت خوندن، تاب سکوت رو از من گرفت و باز، اینجا نشاند.
نوشتن از احساس پرواز. از پرواز اندیشه. از رقص شعور آفرینش. از درک هستی. از بودن و از، عشق..
از اینجا رفته بودم، رفته بودم که یا به خدا برسم، یا به عشق. و آنگاه برگردم. اما نرسیدن در کنار باور شاید روزی رسیدن، دلیل برگشتنم شد. ولی هنوز باور رسیدن در من بیش از هر لحظه، جاریست. بیشتر از لحظه پرواز. و بیشتر از شروع پرواز..
هنوز عشق رو به زیباترین صورت ممکن میشناسم، زیبای نهفته در شعر و نهفته در عشق رو.. عشقی که هنوز معشوقی در آن جاری نشده با این وجود، هنوز قادرم یک نفس آنرا تا به آخر زمزمه کنم.. همچون مناجات عاشقانه :

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری ست. چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو میچرخد. از من مگیر چشم. دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد. یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود. یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرّی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا، آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم. آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم. آنگونه عاشقم که هر نفسم عشق است
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است. من دزد شعر چشم های تو هستم
زیبا
زیبا کنار حوصله ام بنشین. بنشین مرا به شط غزل بنشان. بنشان مرا به منظره عشق. بنشان مرا به منظره باران. بنشان مرا به منظره رویش. من سبز میشوم. میدانم
زیبا
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار. بر من ببار تا که برویم بهار بهار. چشم از تو بود و عشق. بچرخانم بر بال همت و آبرو
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است: من عشق را بنام تو آغاز کردم. در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن مرا

زیباتر از این زیبا نگریستن به عشق رو سراغ ندارم. هرچند که عشقم هنوز طعم جاری شدن در معشوق رو تجربه نکرده. اما شاید بالاترین معشوق، خدای خالق، تو باشی ای خدا. با تو هستم خدا
با تو این منم. و با تو سرشارم از هرچه زیباست. پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد. و ملال تنهایی از چشم ها.. که من، از دوردست ها آمده ام. آخرین بار که نوشتم، تصویر درون آینه ها رو برداشتم و سفری به هزارتوی مجاز کردم. سفری که کمتر نشانی از من داشت، سفری تا به آغاز.. شوق بازگشت سبب شد که دوباره اکنون اینجا باشم و قصدم اقامت.. اندیشه ها، پیوندی ناگسستنی با احساس دارند و باور این پیوند، خود احساسی زیباست. و اندیشه و احساس من در باور درک خدا، پیوند خورده اند.. خدای من، باورم کن که من، دیگر گونه دوست میدارم و دیگر گونه یگانه ام. مرا تنها میتوان با من سنجید و تو را تنها با تو

گفتم به کام وصلش خواهم رسید روزی
گفتا درست بنگر، شاید رسیده باشی

حال میبینم که هرچه اینجا رسیده بودم، همه آرزوی دیرینم بود. فلسفه ام. نگاهم. اندیشه ام و باورهایم.. چرا رفته بودم؟ به کجا؟ به جایی جز اینجا؟ جز اینجا که همه اینجاست.. چه جایی جز جای حضور شفاف ذهن؟..
دیدم مردمی رو که همه نشانی خدا رو در دیگری جستجو میکردن. دیدم مردمی رو که کمتر از خدا، خودشون رو میشناختند و کمتر از خود، خداشون رو میشناختند. مردمی که سرگردان، بدنبال دلیلی برای یک دقیقه بیشتر زندگی کردن، از آینه ها دوری میکردن و غفلت رو با عطشی تمام نشدنی یکجا! سرمیکشیدن
حال،‌ خدای من:
هر چه هستی، هر که هستی، باش. امّا، باش..
که من غرق در شعف رویای داشتنت هستم..


سعی میکنم دوباره از احساس و از تجربه، از اندیشه هام بنویسم. و از سیاست. از تحریم ها و مثل قبل، از زندگی بنویسم. دوستان جدیدی در زمان سفر پیدا کردم که بیشتر از من، با نشانی ها آشنایی دارند. دوستانی از جنس رفاقت و به زیبایی باور رفاقت..


..میبینی آدم؟ هنوز هستی؟ میبینی؟ برگشتم باز به همین جا. انگار پناهی جز این سقف پرستاره نداشتم. نشان سرزمینت رو بازگرداندم تا همیشه بشوق و به بهانه شنیدنش، به غار تنهاییت رجعت کنم. و خوب میدانم که،‌ آدم اینجا تنهاست.. و من، لااقل در اینجا، تنهاترینم..
براستی که من و تنهایی، چقدر تنهاییم..


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
خدا نگهدار آسمان / آدم اينجا تنهاست

کهکشان‌ها                  کو زمینم؟
زمین                          کو وطنم؟
وطن                              کو خانه ام؟
خانه                                  کو مادرم؟
مادر                             کو کبوترانه ام؟
معنای اینهمه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو؟             یا تو گم شدی در من؟                        
ای زمان؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش

خدا نگهدار آسمان

باز حكايت لجبازی من و زمان
باز حكايت گذر عمر و انتظار
و اينبار گذر خيرگی نگاه از آسمان به زمين

آسمانی كه هميشه بشوق فهميدنش بودم. يك عمر.. سال‌ها.. اما فرصت كم و زمينی‌شدن گوی سبقت از آسمان ربود
يك عمر بدنبال رويای آن شب بارانی قبل از تولد.. يك عمر بدنبال تفسير نادرست يك حديث.. يك عمر بدنبال تحقق يك آرزو.. و اكنون
اكنون در لحظه تقاطع جاده آرزوها با زندگی، تصميم به توقف
توقفی ناگهانی و شروعی از نوعی ديگر.. جسارتی بيشتر از جنس حماقت.. اما حماقتی كه انگار اين روزها همه مرتكب شده اند

هميشه بشوق آسمانی‌شدن، نگاهم از آسمان جدا بود و بشوق فهميدن، تامل كردنم اندك، و بشوق رهايی از وابستگی‌ها، تاروپود اسارتم سست
اما در اين روزها، در اين روزهايی كه حتما از جنسی ديگرند، در اين روزها كه برخی تمام مشكلات را در ظاهر لباس و موی دختركان ميكاوند، دراين روزها كه محبت كمتر از ترس شده، من هم  تجربه ميكنم پربودن از تمام خواسته‌های زمينی و....... عادی شدن

خدانگهدار.. آسمانی كه بدون من هم زيباترينی. همچون آن پرنده كه پرواز كرد و رفت. نميبينی؟

آدم اينجا تنهاست

تمام عمر بشوق يك لحظه و آن لحظه، باميد جبران تمام عمر..
آدم، زيبا گفتی كه ناشناخته‌ها، زيباترند. حقيقتی زيركانه. ناشناخته های من، عشق است و خدا.
خدای ناشناخته.. چقدر بزرگ است و جذاب......
و ايمان در پس اين جهل، چقدر......

میدانم
خوب ميدانم كه سهمي بجز عشق و بجز شيرينی هم ميتوان از زندگی داشت و سهمم رو پذيرایم
میدانم
خوب میدانم كه ميشود عشق را فهميد اما نيافت و اين دانستن رو ارج می‌نهم
میدانم
خوب ميدانم كه يا بايد با فلسفه آب خورد و آرام بود يا بدون فلسفه و رها
و من و رهايی آن روزها چقدر باهم غريب بوديم
رها از تمام فلسفه‌ای كه دوشم رو آزرده بود
حال در نقطه، مركز عالم، لخت و برهنه از تمام قيد و بندها، به تنهايی آدم ميانديشم. آدمی كه دوستش دارم اما خوب ميدانم كه ناشناخته‌ها، زيباترند
پس ای آدم، اجازه بده تا نشان سرزمينت از اينجا هم نوازشگر گوش‌های رفته از ياد باشه

افسانه زندگی من قبل از سرودن تمام شده، ديگر قصه‌ای براي شنيدن ندارم. بدنبال كمترين بهانه‌ای براي يك لحظه بيشتر بودنم. كمترين و كم ارزشترين هم برايم باارزشند.
اما بكدامين قصه؟ پدرم قصه‌های خوبی ميگفت. قصه تبر طلايی. قصه خانه شكلاتی.. اما من از اون روزها گذشتم. پس تو بخوان. تو برايم يك قصه بخوان. قول ميدم كه اينبار تمام قصه را گوش بدم. قول ميدم كه هرگز از شنيدن خسته نشم. قول ميدم كه پس از شنيدن قصه حتما بخوابم. تو برايم قصه‌ای ميخونی؟

پانویس۱: بعضي از دوستان ايميل زده بودند كه وبلاگم براشون فيلتر شده، برای همين سعی كردم دايره گسترده و نامانوس لغات فيلترينگ رو بیشتر رعایت کنم.

پانویس۲: پس از برگزاری سری برنامه‌های وبلاگ و خانواده در شبكه۵ و دعوت مديران پرشين بلاگ، مديريت وبلاگ گروه‌های عمومی (با زيرشاخه‌های زندگی، خانواده و شخصی) رو بعهده گرفتم و خوشحال ميشم كه به اين وبلاگ هم سربزنيد و راهنمايی كنيد: لينك وبلاگ


نوشته شده در تاریخ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
هيچ نگفت (هديه)

سلام به تمام دوستان خوبم که کامنت‌هاشون حرفی برای گفتن نمیزاره.
نبودم اما قول داده بودم که توی این روز به روز کنم و دریچه‌ای از نگاهم رو به افق پنجره ذهن شما بدوزم. خيلی حرف برای گفتن داشتم. دلم خيلی تنگ شده. اما بعضی از کامنت‌ها انقدر تاثیرگذار بود که از نوشتن متنی که قصدش رو داشتم منصرف شدم و بجای اون قصد دارم تا درباره راز هستی صحبت کنیم. بعنوان یه هدیه از طرف داداش رضا (که اکثرا تو کامنت‌ها داداش رضا خطابم میکنین). هنوزم دل داداشی مثل قبل هرروز تنگ‌تر و تنگ‌تر میشه و انگار تو انبساط عالم وظیفش حفظ تعادله..

راز هستی چیست؟ جواب سوال‌های بشر؟ تمام انگیزه و دلیل بودن؟ بنظرم جواب دادن به این سوال میتونه بهترین هدیه برای انتظار شما تو این مدت باشه.
تو متن زیر جواب این سوال رو آوردم. جوابی که البته هر روز تمام موجودات این کائنات به زبان خودشون برای شما بیان میکنند:

                                                                                                                         .
                                                                                                                         .
                                                                                                                         .
                                                                                                                         .
                                                                                                                         .
                                                                                                                         .
                                                                                                                         .

هیچ نگفتم؟ ابتدا باید تو دانسته‌ها و ندانسته‌هامون تجدید نظر کنیم. اینکه راهی که برای دانستن طی کردیم از ابتدا درست بوده؟ تمام چیزها رو به یک روش و با یک مسیر میشه بدست آورد؟ حتی مهم‌ترین چیزها؟ اگه مثل یک کودک، مثل یک آزاده از هردانشی، مثل تمام موجودات دیگر این کائنات این متن رو بخونید متوجه میشید.
هیچی که همه‌چی در اون گنجونده شده. مثل دنیا. مثل خیال و مثل فراموشی. فراموشی اینکه زمانی انقدر کودک بودیم که هیچ‌چیزی رو نمیدونستیم با اینهمه، اونموقع هم به ما نام انسان رو نهاده بودند. و چه انسان پاکی..
اما حالا دیگه برای خوندن شاید دیر شده باشه. نمیشه به‌این راحتی تمام دانستنی‌ها رو، تمام حروف الفبا و تمام چیزهایی رو که حفظ کردیم از ذهنمون پاک کنیم و مثل تمام موجودات دیگر این کائنات که خالی از پرسش هستن، به اصل موضوع برسیم.
انقدر رفتیم و انقدر دور شدیم که سالها وقت برای رسیدن به نقطه‌ی آغاز و پایان لازم هست. سال‌هایی به وسعت ابدیت و به زیر سایه مرگ. مرگی که وظیفش رهایی انسان از هردانستن و پرسش و رسوندن به روز ازل و نقطه شروع پرگاره.
پس راه فهم راز هستی درچیه؟ برگشتن به کودکی؟ بقول مرحوم حسین پناهی برگشتن به کودکی ممکن نیست. کفش برگشت دیگه واسمون کوچیک شده. پابرهنه؟ پل برگشت دیگه تاب تحملمون رو نداره. برگشتن به کودکی ممکن نیست. برای گذشتن از کودکی باید رویا رو دید و رویا رو تو عالم خواب میشه زیارت کرد..

برای همین متن بالا رو براتون خوندم و تو لينك زير برای دانلود گذاشتم:

دانلود متن بالا به زبان خودمون 

حرمت نگهدار دلم، گلم

اين اشك‌هايی را كه خون‌بهای عمر رفته‌ی من است

پانویس ۱: بخاطر پایین بودن سرعت دانلود برخی، مجبور شدم با كيفيت پاييني بخونم تا حجم فايل به حداقل برسه. برای همین کیفیت صدای خوندنم خیلی پایین اومده.

پانویس ۲: من و زمان لجبازی دیرینه‌ای باهم داریم (از زمان تولد). برای همین برعکس اینکه فکر میکردم بعد این مدت، وقتم باز بشه و فرصت کنم وبلاگ رو به روز کنم و به همتون سربزنم، حالا بیش از پیش سرم شلوغ شده و بهیچوجه نمیتونم کارهام رو کمتر کنم..
چون وقت ندارم، دیرتر از قبل به‌روز میکنم اما چون دلم خیلی تنگه، حتما بهتون سرمیزنم.

ویرایش [۲۱/۱۲/۸۵]: پانویس ۳: یکی از دوستای باذوقم که خیلی از این شعر اقبال خوشش اومده بود، لطف کرد و با آواز این شعر رو خوند و در اختیارم قرار داد تا دیگر دوستان هم بتونند نهایت لذت رو از این شعر ببرن و من هم جایگزین لینک بالا کردم.


نوشته شده در تاریخ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
قله هیچ

تو شطرنج زندگی، شاه بودم، اما

 دست تقدیر، هرگز من رو به بازی نگرفت

 

دیوان حافظه ذهنم رو برمی‌دارم و قبل از اولین بیتش (الا یا ایهاالساقی … ) از طرف خودم، فرهاد و مجنون‌ها این بیت رو می‌نویسم که:

گفتمش نقاش را
نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی
بر لب دریا کشید

بگذار عاشقان، آن بیت رو مطلع حافظ بدانند و من و فرهادها، این بیت رو...

میخواستم به پاس انتظار عابران این کوچه، بسیار بنویسم؛ از خودم، از قدم‌هایی که تو پست‌های قبل برداشتم و از قدم سومی که در این پست باید برمی‌داشتم؛ اما… در تک تک ثانیه‌ها و لحظاتی که در اندیشه این قدم‌ها طی شد و در این مسیر تقدیر برخاسته از یک انتخاب، دیگر خودی نمی‌بینم که بخوام از خودم بنویسم و از قدم‌هام. انگار نفس طی این مسیر، همون صلابت قدم‌های نخستین بود؛ چون پرنده‌ای که قبل پرواز چند قدم برمی‌داره… دیگر در این وادی سیال ذهن، اثری از منیتی که ازش عبور کردم، نمی‌بینم که بخوام از من بنویسم..

از خودم جز خاطره من بودنم، چیزی برای گفتن ندارم. حتی از مسیرم هم چیزی نمی‌تونم بنویسم. بسوی سرزمینی میرم که نه قله داره، نه دشت و نه دره... چگونه شرح دهم کهکشانی رو که در هیچ یک سیاهچاله، همه‌چیز رو دربرگرفته؟ کهکشانی که همین‌جا هست اما اینجا نیست، در ما هست ولی ما در او نیستیم...

عازم قله هیچ هستم و چگونه از صعود به قله هیچ بنویسم؟ اما برای همه‌چیزشدن باید هیچ شد، حتی هیچ از خود..

زمانی سودای سیمرغ شدن داشتم اما الآن ترجیح میدم که یکی از اون سی‌مرغی باشم که به کوه قاف رسیدن… حالا بهتر می‌فهمم و سوالی ندارم که چرا امثال چمران با اون‌همه بزرگی اندیشه و شعور هستی شناسی، تو دفتر خاطراتشون اینطور می‌نویسن که : « بارخدایا، دوست دارم آنقدر گمنام باشم که هیچ‌کس جز تو مرا نشناسد.۱»

قبل‌تر، روزهایی که بنشانه اعتراض و اعتصاب چسبیده بودم به خاک، آنقدر سوال داشتم که عمرم رو کافی برای تمام دانستن‌ها نمی‌دونستم. سوال، سوال و سوال. از خودم، از خدا، از مرگ و.. از مهدی‌(عج). از دروغ، از عدل، از جامعه و.. از مردم. اما دیگر حتی نیاز به سوال کردن رو هم احساس نمی‌کنم.. انگار خود سوال پرسیدن، حجابی برای فهمیدن بود… در تمام کائنات، تنها ما هستیم که می‌پرسیم و از این نظر، ما تنها هستیم…

حتی از ذات خدا هم سوالی ندارم، به نشانه‌ها نگارنده‌ام.. به آیه‌ها.. و به آیه‌ای که هستم… دوستی در لابلای حرف‌هاش، نقل قولی کرد و من در این نقل قول، تمام جواب‌های توحیدی و هستی‌شناسیم رو جواب کردم که:‌« بشر اگه یه روزی بتونه خدا رو تصور کنه، حتما میتونه مثلش رو بسازه و اونموقع هست که واسه اون شریک قائل شده».

یادمه در تمام ثانیه‌هایی که با خدا لج می‌کردم، ته دلم شکی نداشتم که هست، انگار اعتراض من فقط به خدایی بود که جامعه برای مردم ساخته بود و مثل یک بت، تزئینش کرده بود... ته دلم می‌دونستم که إنا لله ؛ گشتم و رسیدم به اینکه: و إنا إلیه راجعون.

قبلا یک سوال تستی برای خودم مطرح کرده بودم که:
خدا
۱- یک کلمه است.
۲- یک جمله است.
۳- یک خیال است.
۴- یک افسانه است.
۵- همه چیز است.
غافل از اینکه سوالم اشتباه بود و خدا، خدا است.

باید دوباره دید، باید مثل سهراب چشم‌ها رو شست. اونموقع هست که متوجه میشی هنر گل در زیبایی‌اش نیست، هنر گل در اینه که با قلب آدم‌ها صحبت می‌کنه.
دیگه قصد دست به سر کردن زندگی رو ندارم. چرا که در گذشته، حال و حتی آینده آدم‌ها، هیچ چیز مبهمی وجود نداره تا موقع مرگ، به بهونه چنگ‌زدن بهش، بشه از مرگ تبرئه شد.

اگر بمانم، عاقبتی جز عاقبت مرداب ندارم

پس می‌روم

شاید، که به دریا برسم

پ.ن ۱: هرچقدر گشتم، دفترچه خاطرات دکتر چمران رو پیدا نکردم، برای همین، اون‌طور که بیادم بود، نوشتم.

پ.ن ۲: یک توضیح کوچک به سوالی که برخی درباره متن قبل پرسیده بودن که فرق بین دو باور «هر آدمی یک قیمتی داره، حتی بهترین آدم‌ها» و این باور که « هر آدمی یک خط قرمز داره، حتی بدترین آدم‌ها» دادم که تو لینک روبرو می‌تونید بخونید: لینک

پ.ن ۳: تو فاصله زمانی خوندن این متن، فلش وبلاگ هم بارگزاری میشه و اون دوتا خرس بالای صفحه، داستان عشق رو (اونطور که باور دارم)، روایت می‌کنن.

برکه‌ای کوچک یا اقیانوسی بزرگ

فرقی نمی‌کند

زلال که باشی، آسمان در توست

 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
آن‌سوی هفت آسمان

 يك لحظه آدم بودم شرف داره به يك عمر فرشته بودن. و حالا ديگه بهونه‌اي براي ننوشتن ندارم. چند بار تمام حرف‌هام رو تو قسمت نظرات وبلاگ ديگران نوشتم. براي بعضي‌ هم مثل ماني از دليل براي زنده‌موندن نوشتم. چطور كسي كه خدا رو باور داره و انقدر آتشين از خدا مي‌پرسه: « گویند خدا همیشه با ماست، ای غم نکند خدا تو باشی؟» به ته‌ته ‌خط زندگي ميرسه؟ پس خداش كجاس؟ بهش سر بزنيد. (وبلاگ مانی:url) اما به حرمت نگاهش هركس عشق نميداند وارد نشود.


 از زندگي گفتم از روز و از روزگار. از فكر و از نگاه. از راه از جامونده از راه. از قدم اولي كه برداشتم و از ظهور. ظهوري كه ادامه حضور يك فرد بود. فردي كه ادامه درك يك مرد بود. مردي كه ادامه داستان يك بشر بود و بشري كه بانتظار يك روز خوب بود.
انتظار يك انتخاب هست و انتخاب از نگاه سرچشمه ميگيره و نگاه از محيط. خوشبحال نگاهي كه محيط رو دربربگيره. اون نگاه اگه متعهد هم باشه، زندگي رو زيبا دگرگون مي‌كنه.تو اين انتخاب ديگر نژادها هم با ما شریکند.علمي‌تر و واقع‌بينانه‌تر. پس بجاي افتخار به تخم و تركمون باید به حفظ ارزش‌ها افتخار کرد. ارزش‌هايي كه طبق حقوق بشر حك شده بر كتبيه داريوش كبير هيچ فرقي بين هيچ نژادي قايل نيست. ارزش‌هايي كه طبق مكتب علي (ع) به يادگار مونده كه الله الله نكنه كافران تو عمل به قرآن از شما جلو بزنند.. اگه به اهميت اين جمله بيشتر دقت مي‌شد الآن دنيا رنگ ديگه‌اي داشت. با اين نگاه كه نتيجه يك انتظار با زاويه نگاه به اون انتظار فرق داره. همونطور كه تو سياست دركمال تعجب تام هنكس فيلم فارست گامپ و پيتر سلرز(چنس باغبان) فيلم آنجا بودن اينبار شده احمدي نژاد تو نقش رئيس جمهور ايران. غيرممكني كه فقط توي فيلم امكانش به تصوير كشيده شده بود و شايد شبيه همين غيرممكن‌ها انتظار ماها رو ميكشه. ماهايي كه ادعا داريم آينده و انتظار براي ماست و هركه باما نيست... 

 يك دوست‌ خوب ميخواست با نوشتنم بيشتر دربارم بدونه. ما آدم‌ها بحكم آدم‌بودن هیچ فرقي باهم نداریم. ما آدم‌ها همه شبيه هم هستيم تو بعد ظاهر آدميت و همه با هم شبيه هستيم تو بعد باطن آدميت. اما همه باهم فرق ميكنيم تو مقدار رسيدن به اون بعد باطن آدميت. از عشق و از ظهور براي دوباره و درست عاشق شدن گفته بودم. (حتي به بهاي دوباره خاكستر شدن) اما براي من كه قدم اول رو برداشتم ديگه بهونه‌اي براي گفتن ازعشق نيست. به خودم سپری بشه تا سي‌سالگي هم روزهام رو بخاطر رسيدن به دلدادگي شب نميكنم. هرچند كه از اين نوع بشر كه خودم هم عضوش هستم هيچ چيز بعيد نيست. مخصوصا اگه به‌قول يك دوست صميمي شاخص داريوش دي‌ال خونم بالا بره. آدم‌ها وقتي شاد هستن تمام دنيا رو زيبا ميبينن و وقتي غمگين هستن تمام دنيا رو سياه. اين دورنگي معجزه دنيا نيست حكمت آدم بودنه. آدمي كه اگه به دور از غم و شادي به دنيا نگاه كنه دنيا رو بيرنگ مي‌بينه. بيرنگي همون رنگ سومه كه ديدنش آدم رو آروم ميكنه. اونموقع ديگه غم و شادي آدم رو دچار توهم نمي‌كنه. غم‌وشادي فقط دو جفت هستن مثل تمام جفت‌هايي كه جهان رو شكل دادند.

تو اين مدت تو زندگي به اين شناخت (دقيقا شناخت و نه تجربه و نه احساس) رسيدم كه ديگه اصلا برام مهم نيست آيندم چي ميشه. خوشبخت يا بدبخت. ثروتمند يا فقير. مجرد يا متاهل. بيسواد يا باسواد. سالم يا بيمار. فقط برام اين مهمه كه تو لحظه و تو زمان حال بهترين كاري رو كه ميتونم انجام بدم. همين. چون اعتقاد دارم زندگي اتصال همين لحظات هست (تا اتصال روياها) همونطور كه حتي يك پسربچه متوجه ميشه که هرچقدر هم بدوه باز هم محاله از زمين جدا شه. 

هرچند كه با تمام اين‌ها (و با وجود باورهاي فيزيكيم) باور دارم به معجزه نهفته در روياي محال. براي سلامت سپري‌كردن لحظه هم يك باور رو حفظ ميكنم كه: هر آدمي يك خط قرمز داره (حتي بدترين آدم‌ها). برعكس باور خيلي ها كه :هر آدمي يك قيمتي داره (حتي بهترين آدم‌ها). اينجوري تو تكاپوي تغيير رنگ لحظات مجبور به تغيير رنگ آدميت نميشم. چرا که هرچقدر طول عمر زياد باشه بازهم ممكنه آدم تو تنگني عرض عمر گير كنه. هرچقدر هم روزها زيبا باشه بازهم ممكنه تو طلوع خورشيد فردا هيچ اثري از غروب زيباي ديروز نباشه. همينطور هم براي نازيبايي‌ها. 

 

ديشب به شوق ديدارت سفره‌اي چيدم و در آن گذاشتم تمام هستي‌ام را

و تو بسان شب‌هاي قبل‌تر باز هم نيامدي

امشب هم به شوق ديدارت......

 پشت تمام اين‌ها بالاخره قدم دوم هم برداشتم. از دوهفته پيش كه اعلام كردن طرح آت ت رو از كنكور ارشد برداشتن فقط هفته‌اي يك روز ميرم كه سيستم‌ها رو نگهداشت كرده باشم و بيشتر تو خونه براي فوق ميخونم. به اميد بهترين نتيجه. شايد هم كمتر به اينجا سر بزنم اما دوستان خوبي دارم كه نميتونم مدت زيادي بهشون سر نزنم. پس حتما بخاطرشون باز مينويسم. و مهمتر از اون، حتما به احترام خودشون و نوشته‌هاشون بهشون سر ميزنم.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
۲۲ آگوست

۲۲ آگوست هم گذشت و من ظهور نکردم. (و چقدر دیر ...) ۲۲ آگوست هم گذشت و عمو مهدی(عج) که میگفتن شاید ظهور کنه، هنوز از چرتش بیدار نشده بود ...

و آن کودک همچنان با اشک درآغوش مادر بدون پدر ...

۲۲ آگوست هم گذشت و آدم ... همچنان تنها بود و تو این تنهایی آدم بودن خودش رو به فرشته شدن می‌باخت ...

و احمدی نژاد... که نمیدانست چقدر حرف‌هایش شبیه هیتلر شده.

۲۲ آگوست هم گذشت و دخترک کبریت فروش این بار هم از سرمای خیال مادربزرگ ...

۲۲ آگوست هم گذشت، چند جمعه دیگر هم گذشت و آب از آب تکون نخورد.

افسانه‌ها میگن برای خدایان باید قربانی داد. عمومهدی(عج)، چند میلیون خون به ناحق دیگه باید به پای آمدنت ریخته شه تا تو مثل ماتریکس ظهوری شگرف داشته باشی؟ اصلا هستی؟ (این روزها انکار تو از انکار خدا هم عقوبتی بزرگ‌تر داره) یعنی اون بالاها با خدا که صبحانه میخوری انقدر بهت خوش میگذره که انسان رو فراموش کردی؟ آخه همه آدم ها وقتی بزرگ میشن عوض میشن چه برسه به اینکه هزاران سال بزرگ بشن. این همه مدت چیکارها کردی؟ اون بالا صبر کردی یا این پایین جمعه‌ها برای ظهورت دعای ندبه خوندی یا اینکه رفتی و کلاس کامیوتر و زبان شرکت کردی؟ قصد کرده‌بودم که اینبار حتما ظهور کنم اما انقدر گرفتار خاک شده‌بودم که حتی نتونستم خودم رو بلند کنم. میدونی چیه؟ من کاری با اعتقادات فیزیکیم ندارم (که نجات عالم بدست یک افسانه یک منجی براومده از یک اعتقاد رو باور ندارم) اما همون موقعی که میخواستم ظهور کنم فهمیدم که این دنیای ما برای نجات راهی جز واقعی شدن تو و ظهوری شبیه ظهور ماتریکسی تو نداره. به چشم کافر خودم دیدم که من و ماها نمیتونیم کاری که وظیفه تو هست رو بکنیم. فقط ایکاش زودتر به وظیفت عمل کنی. آخه تا کی؟ مگه کم درد متولد شده؟ مگه کم اشک حق و ناحق ریخته شده؟ اعتراض من از انکار تو نیست که قسط خدا رو کنار عدل در بودن ظلم کنار احسان، مرگ کنار زندگی، زنا کنار عشق دیدم و بهت حق میدم که اینقدر تاخیر داشته باشی. ولی جواب تاریخ رو چجوری میخوای بدی؟ سن زیاد تو رو دچار آلزایمر کرده؟ کجای درد انسان رو بگم که یادت بیاد؟ صد سال پیش تو قحطی تهران یه مادر برای سیر کردن سه فرزندش مجبور شد بچه چهارمش رو که مرده بود، بپزه و به بچه‌های دیگش بده تا شاید امیدی برای زنده‌موندن باشه. (یادت نیست؟ خاطرات امیرکبیر رو ورق بزن) تو نمیدونی که چقدر سخته برای یک مادر انجام این کار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونموقع تو کجا بودی؟ چرا ... ؟

اگه میرسیدم به اینکه خدایی نیست، اونموقع آزاد و رها از هر قید و بند رو به تموم خداپرست ها میگفتم: ***م دهنتون هیچ خدایی نیست... اما اعتقاد به خدا برام شده عمیق‌تر از هر اعتقاد. اعتقادی که باید و نباید بهش متصل شده. اعتقادی که هدف و انگیزه، جهت و مسیر به بودن میده و جاده رو روشن‌تر از روشنایی میکنه. چقدر آرامش.. بخدا هم خدا هست هم منجی. بخدا که این آرام کننده‌ترین قسم من بود.

من دنبال دوای درد خودم هستم، داد خود را به بیدادگاه خود آوردم، همین.

ترس من این بود که برسم به این جمله که:

«پشت این پنجره، جز هیچ بزرگ، هیچ نیست.»

اما حالا با ایمان مطمئنم که:

«پشت این پنجره، یک نامعلوم، نگران من و توست.»

خواستم تا خدا رو بشناسم الآن تنها میدونم که هست. چگونه بودن رو چی؟ چیکار کنم؟ مثل باقی مردم یاد بگیرم که از رویاهام یه خدا بسازم و بهش بگم عظمتت رو جلاله ؟ یا به زبون خودش بگم: یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یاالله و یاالله یارحمان و یارحیم یاارحم‌الراحمین ارحمنا یااکرم‌الاکرمین‌ اکرمنا یاغیاث‌المستغیثین اغثنا یامقلب‌القلوب ثبت قلوبنا علی دینک وکفنا یاقاضی‌الحاجات ویاکافی‌المهمات انک علی کل شیء قدیر برحمتک یاارحم الراحمین

خدا، خيلي بزرگتر از اونه كه بشه با گناه‌كردن ازش دور شد.

کنایه‌های من از ایمانم رنگ گرفته. ایمان به خدایی که میدونم به من نزدیکه همونقدر که دیگران از من دورند. خدایی که بزرگتر از توصیف همه انبیاست. خدایی که انقدر زیباست که ظلم، فقر، درد و رنج با درک اون ذره‌ای به حساب نمیاد. اگه درکش باشه تنهایی تموم میشه درغیر اینصورت یک فاکر هم با داشتن روزی صدتا Love بازهم تنهاست.

تنهایی از خلا میاد و خلا ترسناک‌ترین سکوت برای وجوده.

این بین باید ظهور کنم، درسته که نمیتونم منجی باشم اما حداقل تو زندگی خودم میتونم ظهور کنم و منجی تنهایی خودم باشم... بیگمان زیباست آزادی (رهایی از هر قید و بندی و بی‌اعتقاد زیستن) ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم تا زیباتر بخوانم. میتوانم که خودم را بسرایم، هرچند که نتوانم قناری باشم. تو اولین قدم این راه باید از فراموشی دلدادگی شروع کنم. یکسال نه برای مارال که برای حرمت به عشق خودم حرمت نگهداشتم احساسم رو. اما حالا دیگه مارال حتما ازدواج کرده و باید که فراموش کردن اون رو کامل کنم. باید برم دوباره عاشق بشم. باید تعهد دلم رو به باد بسپرم و تا زمان رسیدن به عشقی دیگر لزومی نداره که چشم‌هام درویش بمونه که این عشق نبود که من داشتم که عشق باید دوطرفه باشه نه مثل من یکطرفه. این بیشتر خواستنی قشنگ بود که به علاقه تبدیل شد. باید آماده کنم دلم رو برای دوباره پروانه‌شدن (شاید به بهای دوباره خاکستر شدن) پس قدم اول رو خطاب به پرنده ساکن در دلم برمی‌دارم:

پرواز کن پرنده کوچک به آن سوی تخیلات پرواز کن... بر فراز لطیف‌ترین ابرها و سپیدترین کبوترها... و بر بادهای عاشقانه آسمان... از ستارگان و سیارات گذر کن... این دنیای تنهای ما را ترک کن... از درد و رنج این جهان بگریز و دوباره به پرواز درآی
پرواز کن ای باارزش‌ترین‌ها... سفر بی‌تنهای تو هم‌اکنون آغاز گشته است... شادمانی دلپذیرت را باخود ببر... چرا که زیباتر از آن است که ازآن این دنیا باشد... به ساحلی دیگر پای گذار... جایی که برای ابد آرامش در انتظار توست
پرواز کن... بی هراس پرواز کن... لحظه‌ای هم تامل نکن و اشک نریز... قلبت پاک است و روحت آزاد... به راحت ادامه بده... در انتظار من نباش... بر فراز جهانی که به پرواز درآمده‌ای... آن سوی دست های زمان... ماه طلوع میکند و خورشید، غروب
پرواز کن پرنده کوچک... پرواز کن... بدانجا که تنها فرشتگان ترانه می‌سرایند... پرواز کن چراکه زمان پرواز فرا رسیده است... حال برو و روشنایی را دریاب

Fly, fly little wing, Fly beyond imagining, The softest cloud, the whitest dove, Upon the wind of heaven's love, Past the planets and the stars, Leave this lonely world of ours, Escape the sorrow and the pain, And fly again
Fly, fly precious one, Your endless journey has begun, Take your gentle happiness, Far too beautiful for this, Cross over to the other shore, There is peace forevermore
Fly, fly do not fear, Don't waste a breath, don't shed a tear, Your heart is pure, your soul is free, Be on your way, don't wait for me, Above the universe you'll climb, On beyond the hands of time, The moon will rise, the sun will set
Fly, fly little wing, Fly where only angels sing, Fly away, the time is right, Go now, find the light

کاش همه ما آدم‌ها، بجای انتظار برای ظهور، خودمون تو زندگیمون ظهور می‌کردیم.
(یکی باید داستان سیمرغ رو برای مردمی که سیمرغ رو باور دارن دوباره بخونه که سیمرغ همون سی‌مرغ بودن که برای رسیدن به رویای سیمرغ به کوه قاف رسیدن)


نوشته شده در تاریخ شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
متشکرم.

قطره قطره اگرچه آب شدم    ‌          ابر بودم و آفتاب شدم
ساخت من را همو که می پنداشت      به يكي جرعه اش خراب شدم

سلام به دوستای خوب. و ممنون بابت تبریکشون. مخصوصا فال حافظ نیلوفر و آهنگ مریم چون این دوتا هدیه رو میتونم نگهدارم. از خواجه حافظ هم ممنونم.

یه شعر از محمدعلی بهمنی  و یه قصه از خودم رو گذاشتم که این بار از زبانی دیگر حال و احوالم رو گفته باشم:

*******************************************************

سکانس آخر:
... پیرمرد خسته شده بود. همه جا رو گشته بود.حالا دیگه قصه گمشده اون رو همه شهر میدونستن.همه میدونستن که چهل سال پیش وقتی برای جنگ با روسیه رفته بود، اسیر شده بود و تو سیبری زندانی بود و بعد سالها تو تاشکند تبعید بوده.
حالا که دوران تبعیدش تموم شده بود برگشته بود تا سراغ همسرش رو بگیره.این رو پیرزن از همسایه شون شنیده بود.شنیده بود که اون تو تبعید ازدواج کرده بود و همسر روسیش دوساله مرده و پیرمرد با تنها دخترش برگشته تا همسرش رو پیدا کنه.پیرزن با اینکه بهش گفته بودن شوهرش تو سیبری مرده، تو تمام این چهل سال ازدواج نکرده بود و دختروپسرش تنها یادگاریای اون رو بزرگ کرده بود.
تمام چیزهایی که از همسایه شنیده بود با شوهر سفرکردش مطابت میکرد.دیگه نمیتونست صبر کنه.از همسایه شنیده بود که یکی به پیرمرد تو ترمینال کار داده بود.
وقتی به ترمینال رسید بین اونهمه آدم، شوهرش رو شناخت.روی صندلی نشسته بود و اسم مسافرا رو تو دفتر مینوشت.پیرزن دیگه نمیتونست روی پاهاش وایسه.از خوشحالی بیهوش شد.پیرمرد از دور نگاهش به پیرزن افتاد.یه لیوان آب آورد و چند قطره به صورت پیرزن پاشید تا بهوش بیاد.
-چیزی شده مادر؟
پیرزن نمیدونست چی بگه.فقط گریه میکرد.
-منتظر مسافر هستی؟
-(با تکون سر و گریه)آره
-حتما میاد.
-
-با اتوبوس میاد؟
-(با تکون سر و گریه)آره
-خب شاید با این اوتوبوس نیاد مادر
-........
پیرمرد پیرزن رو نشناخته بود.پیرزن نمیتونست جلوی گریش رو بگیره و حرف بزنه.
یکی از مسافرا صدا زد:آقا نمیای اسم بنویسی؟میخوایم سوار شیم.
پیرمرد به پیرزن گفت:مادر جون اینجا بشین الآن برمیگردم یه لیوان آب قند برات میارم.
و پیرمرد رفت به سمت مسافر.
وقتی که داشت میرفت.پیرزن یاد چهل سال پیش افتاد:
- یلدا جون انقدر دوستت دارم که اگه بین هزار نفر هم باشی با یه نگاه میشناسمت.
- یلدا نگاهش میکرد و لبخند رضایت میزد.
- میگی نه عزیزم؟ خب یبار امتحان کن.
حالا اما اون رو نشناخته بود.
وقتی پیرمرد با آب قند برگشت، پیرزن رو ندید؛ اما اون کنار، یه حلقه روی زمین دید.
تازه ماجرا رو فهمید:- یلداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پیرمرد از خوشحالی سکته کرد.

پی نوشت: پیرزن نمیدونست که پیرمرد تو تمام این سالها برای اینکه نگاهی جای نگاه یلدا رو نگیره،چشم هاش رو درویش کرده بود و با همون تصویر یلدا زندگی میکرد.(مثل من)

*******************************************************

رنگ سال گذشته: (رنگ تولد من)
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم
یک نفر از غبار میآید مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم(شاید برام لازم بود)
باز در جمع تازه ازداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه مینالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند . چهره هایی که غرقشان شدم
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین . غمی نیست...
حوای من. بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل با باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا .....شاید . هزاران شاید دیگر............
اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست.

پی نوشت: نباید ناشکر باشم.امروز مطلبی رو خوندم که بخاطر اون باید همیشه خدا رو شکر کنم. خدایا شکر که من رو انسان آفریدی و خوک نیافریدی. چون " خوک ها به دلیل فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند."


نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب      
به بهونه تولدم

تا بحال به آسمون نگاه كردي؟ بالاترين وجود رو درك كردي؟ بهش نگاه كردي؟ هميشه بهت نگاه كرده

زندگي ما انسانها با بقيه فرقش تو اينه كه ما همه چيز رو اول فرض ميكنيم بعد درك ميكنيم و بعد بهش فكر ميكنيم.

تو كهكشانها كنار زمين و سيارات و ستاره ها، سياه چاله ها وجود دارن كه هيچ كدوم از قانون هاي فيزيكي اونجا صادق نيستن.سیاهچاله یه جفت براي اين عالم ما.

جفت بودن همه جا ديده ميشه. شايد خنده دار باشه اما مثلا تو فيزيك هسته اي بااينكه ظاهرش خشكه و اصلا شباهتي به شعر نداره، اونقدر زيبائي نهفته است كه انسان از بيانش عاجز ميشه.وقتي كه كوآرك ها كشف شدن اين نظم بيشتر جلوه پيدا كرد شايد براي همين باشه كه وقتي خواستن اسمي برای این کوآرکها‌ (اصلی ترین ساختارهای تشکیل دهنده هسته اتم ها)انتخاب کنن اين اسم ها رو براشون انتخاب کردن:شگفتي، افسون، زيبائي و حقيقت.چهار کوآرک که با هم جفت هستن. چه شعري از اين بالاتر؟ يكم فكر كن....... فيزيكدان قرن 21 كه ديگه باخدا كاري نداره، تو دانشگاه هم ادبيات نخونده، اما جلوي اين همه زيبائي تسليم ميشه و خضوع ميكنه.سه كيهان شناس رو ميشناسم كه تو سن حدود 60 سالگي به خدا ايمان آوردن. چون جلوي اينهمه زيبايي چاره اي نداشتن جز ايمان. و چه ايماني از اين بالاتر؟ايمان من و تو؟ يا ايمان حاج آقا آخوند؟

سه نوع واكنش هسته اي داريم:واكنش آلفازا،بتازا و گامازا. تو واكنش بتازا،انتظار مي رفت كه مثل واكنش آلفازا، يه فرآيند دوجسمي باشه اما ذره هاي گسيل شده،انرژي كمتر از مقدار مورد انتظار داشتن و براي محاسبه اين انرژي گمشده، پاولي گسيل ذره دومي رو مطرح كرد كه بعدا فرمي اون رو نوترينو ناميد. نوترينو بار خنثي داره و اسپين نيم. ميلياردها ذره نوترينو در هر ثانيه از بدن ما عبور ميكنه بدون اينكه تاثيري روي ما داشته باشه.آزمايشها نشون دادن كه دونوع واپاشي بتازا داريم كه دومی پادنوترینو نامیده شد.پاد نوترینو هم جفت نوترینو نام گرفت.

كل دنيايي كه ما ميبينيم فقط 10% جرم جهان رو تشكيل ميده و بيشتر از 90% وزن جهان رو ماده تاريك تشكيل داده كه قادر به دركش به صورت ماده معمولي‌(باريونها كه ما از اونها تشكيل شديم.) نيستيم.اينجا هم ماده اصلی جهان جفتي بنام پاد ماده داره.

تمام موجودات زنده و غیر زنده رو نگاه کنی بصورت جفت هستن.

چه چيز زيباتر از پروانه؟ زيبائي پروانه تو رنگ و نقش بالهاشه.بالهاي پروانه از فلس تشكيل شده و فلس بيرنگه و بخاطر تغيير شدت نور، به رنگ هاي مختلف ديده ميشه.يعني ايجاد رنگ از بي رنگي. اينجا هم رنگ و بيرنگي باهم جفت هستن.

ميون تموم اين جفتها (از كوآرك ها و ذرات ريز اتمي و نوترينوها گرفته تا حشرات و پروانه ها و تا كهكشانها و سياهچاله ها و حتي خود ماده) فقط يه موجوده كه داشتن جفت براش به رسم بقيه نيست.چون اصلا رسالت بودنش مثل بقيه نيست.اين موجود تو بودش نشوني از اون تك واحد داره‌ (تكي كه بخاطر اون هر چه غير او ناگزير به داشتن جفته تا قصه واحد بودن او همچنان برقرار باشه.)انسان.

يه نتيجه فرعي: همه چيز جفته و ما از عدم بود شديم و الآن هستيم و جفت ايجاب ميكنه كه ما تا ابد باشیم و مرگ هم فقط جفتي براي اين زندگيه.

واسه هدیه تولد دو ساله كه مثل داييم هديه هاي تولد رو براي هميشه نگهميدارم.يعني به ياد اون فرد بودن تا هميشه.براي همين هم موقع تولد كسي به فكر خود هديه نيست به فكر يادگاري بودنشه و گاه اين هديه تولد همراه با نوشته هاي خيلي قشنگي ميشه.

به قول حيدرزاده: واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه كه رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه.

اگه از خدا هديه تولد بخوام.چه چيزي بالاتر از اينكه حقم رو بخوام؟ حقي كه همه موجودات از حشرات گرفته تا ستاره ها اين حق رو دارن. حق داشتن جفت.

خدايا خسته شدم از خدا بودن(تنها بودن) من كه خدا نيستم كه بخوام تنها باشم.

ميدونم كه چون سعي كردم یه نشونه اي از تو بدم،الآن هر دعائي كنم،مستجاب ميشه.

اما تو زندگي هركسي لحظه هايي هست كه انسان چاره اي جز انجام اون ها نداره. من هم نميتونم خواسته هاي خودم رو ترجيح بدم و خودت ميدوني كه ازت چي ميخوام.

الآن سه روزه كه تو یه بيمارستان بهترين موجودت روي يه تخت خوابيده. مادر من.

شايد نياز به عمل باشه. خدايا تو كه از اين بازيها نميخواي دربياري؟ ok? پس بيخيال. دعاي من اينه كه روز تولدم مادرم كنارم باشه.

آمين

نميتونم دعا نكنم واسه جنگي كه هست.پس اين هم دعاي آخرم: روز تولدم همه لبناني ها تو آرامش باشن.

آمين

یه قصه خیلی قدیمی هست که میگه آدمها از ازل بصورت جفت آفریده شدن و بعد که روی زمین هبوط کردن سرگردان دنبال جفتوشن میگردن.

انسان بودن با جفتش نشوندهنده چيزي هست كه تمام جفت های دیگه قادر به درک عظمتش نیستن و اون چیز عشق نام داره.

----------------------------------------
متشكرم از تمام دوستانی که بهم تبریک گفتن و دعا کردن. الآن که این متن رو به یادداشتم اضافه می کنم،چهارشنبه ۴مرداده و مادرم مرخص شده،دعاي من و شما دوستا مستجاب شده؛پزشك گفت كه حتي عمل هم نيازي نيست؛بهرحال متشكرم.راستي دوتا از دوستا كامنت دادن كه چند سالمه خب اين پايين نوشته شده ديگه،همين پايين

يه هديه هم من به نشونه تشكر از دوستاني كه دعا كردن:اين آهنگ سمت چپ رو كه كليك كنين،يه دكلمه بسيار زيبا ميشنوين.حتما گوش كنين.

الآن ملالي نيست جز انتظار براي هديه هاي بيشتر
----------------------------------------


نوشته شده در تاریخ دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
پيام هاي ديگران ()      لینک این مطلب